تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
( 1 ) « كوفه » ، با پريشانى و اضطراب فراوان ، از اسيران اهل بيت استقبال نمود و خوارى و بيچارگى ، بر آن سايه افكند ، زيرا دهانها بسته و زبانها لال گشته بود ، كسى نمىتوانست اندوه شديدى را كه در دل داشت ، از بيم حكومت ستمگرى - كه جان و كرامت مردم را ناچيز مىشمرد - بيان نمايد . ( 2 ) بوقهاى لشكريان ، به صدا آمده پرچمهايشان به اهتزاز درآمدند ، در حالى كه سرهاى عترت پاك را به روى نيزه‌ها برداشته و اسيران يعنى بانوان نبوت و آزادزنان حريم وحى كه به اسبان بسته شده بودند ، به همراه داشتند . ( 3 ) آن منظرهء هولناك را « مسلم جصاص » « 1 » توصيف نموده و گفته است : ابن زياد مرا براى تعمير كاخ فرماندارى در كوفه فراخواند ، در حالى كه من ، درها را گچ‌كارى مىنمودم ، ناگهان فريادهايى از همهء كوفه برخاست ، من روى به يكى از خدمتكاران كاخ نموده به او گفتم : « چرا كوفه را فريادزنان مىبينم ؟ » . - اينك سر يكى از خوارج را مىآورند كه بر عليه يزيد قيام كرده است ! ! - اين خارجى كيست ؟ - حسين بن على ! ( 4 ) مسلم مىگويد : به خدمتكار اجازه دادم تا خارج شود سپس شروع به زدن بر روى صورتم كردم تا آنجا كه ترسيدم دو چشم من از بين بروند ، دستهاى گچ آلوده‌ام را شستم و از قصر خارج شدم تا اينكه به « محلهء كناس » رسيدم ، در
هامش
( 1 ) جصاص : گچ‌كار ( مترجم ) .