تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
« آيا براى كشتن من جمع شده‌ايد ؟ به خدا ! بعد از من بنده‌اى از بندگان خدا را نخواهيد كشت ، سوگند به خدا ! من اميدوارم كه خداوند مرا با خوارى شما كرامت بخشد و سپس از جايى كه متوجه نباشيد براى من از شما انتقام گيرد . . . » . ( 1 ) شقاوتمند گناهكار ، « سنان ابن انس » ، شمشير خود را كشيده بود و نمىگذاشت كسى به امام نزديك شود تا مبادا در گرفتن سر آن حضرت ، بر او پيش‌دستى كند و او جايزه را از سرورش فرزند مرجانه ، از دست بدهد . عمر بن سعد ناپاك ، روى به شبث بن ربعى كرد و به او گفت : « فرود آى و سرش را براى من بياور » . شبث ، بر او اعتراض كرد و گفت : « من با او بيعت نموده و سپس خيانت نمودم ، حال ، فرود آيم و سرش را ببرّم ، نه به خدا ! چنين نخواهم كرد . . . » . ابن سعد ناراحت شد و او را تهديد نمود و گفت : « در اين صورت به ابن زياد گزارش مىدهم » . - « به او گزارش بده » « 1 » . ( 2 ) « شمر » ، بر ياران فرومايه جنايتكارش فرياد زد : « واى بر شما ! در مورد اين مرد ، منتظر چه چيزى هستيد ؟ او را بكشيد ، مادرانتان به عزايتان بنشينند » . ( 3 ) « خولى بن يزيد » به سوى حضرت رفت تا او را شهيد كند ، ولى سست شد و به لرزه افتاد ؛ زيرا هيبت امام ، او را گرفته بود ، آنگاه سنان بن انس پليد بر او اعتراض كرد و بر او فرياد زد : « خداوند بازويت را بشكند و دستت را از تن جدا كند » ، سپس - بنا به آنچه بعضى از مورخان مىگويند « 2 » ما آنها را بعدا بيان خواهيم
هامش
( 1 ) الدر النظيم فى مناقب الائمة ، ص 551 . ( 2 ) خوارزمى ، مقتل 2 / 36 .