( 1 )
فرا رسيدن وقت ظهر
نيمهء آن روز فرا رسيد و هنگام نماز ظهر شد ، مؤمن مجاهد ، « ابو ثمامه صائدى » ايستاد و به آسمان نگاه كرد ، گويى كه منتظر عزيزترين چيز در نزد خود بود كه همان « نماز » باشد ، وقتى خورشيد را ديد كه از وسط آسمان گذشته است ، روى به امام كرد و گفت : « جانم فداى جان تو باد ! مىبينم كه اينان به ما نزديك شدهاند . به خدا كشته نمىشوى تا اينكه من در دفاع از تو كشته شوم و دوست دارم كه با پروردگارم ديدار كنم در حالى كه اين نماز را كه وقت آن فرا رسيده است ، خوانده باشم . . . » .
( 2 ) مرگ در چند قدمى وى بود ، ولى او نه از ياد پروردگارش غافل بود و نه از اداى فريضهء دينيش ، همهء ياران امام داراى چنين ايمانى به خدا و اين گونه فداكارى در اداى فرايضش بودند .
( 3 ) امام سر به سوى آسمان برداشت و وقت را دقت فرمود و ديد كه هنگام اداى فريضه فرا رسيده است ، پس به ابو ثمامه گفت : « نماز را ياد كردى ، خداوند تو را از نمازگزاران يادكنندهء خداوند قرار دهد ، آرى ، اين اول وقت آن است . . . » .
( 4 ) امام از يارانش خواست از لشكريان ابن زياد بخواهند كه از جنگ كردن با آنان دست نگهدارند تا در پيشگاه پروردگارشان به نماز بايستند . آنان از لشكريان اين امر را درخواست كردند كه پليد نابكار ، حصين بن نمير گفت : « اين نماز ، پذيرفته نمىشود » .
( 5 ) « حبيب بن مظاهر » با استهزا به وى گفت : « ادعا كردى كه نماز خاندان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله پذيرفته نمىشود ولى از تو اى الاغ ، پذيرفته مىگردد . . . » .
حصين ، بر او حمله برد ولى حبيب به سرعت ضربهاى بر روى اسب او زد و اسب ، رم كرده او از آن بر زمين افتاد ، يارانش به سويش شتافتند و او را