تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
بيدار شد و در آن لحظات سرنوشت‌ساز از حياتش ، در فكر و انديشه فرو رفت ، در حالى كه در درون خود با امواج هولناكى از كشمكش نفسانى دست به گريبان بود ، آيا به حضرت حسين عليه السّلام بپيوندد و زندگى و مقامش را قربانى كند ، پس از آنكه فرمانده صاحب منزلتى نزد حكومت بوده كه به او اعتماد كرده و او را فرماندهء پيشقراولان سپاه خود ساخته بودند ؟ و يا اينكه در جنگ با امام باقى بماند كه در آن عذابى هميشگى وجود دارد ؟ ( 1 ) ولى حرّ ، به نداى وجدانش پاسخ داد و بر كشمكش درونيش چيره گشت و تصميم گرفت كه به حضرت حسين عليه السّلام ملحق شود ، وى پيش از آنكه به سوى حضرت حركت كند ، نزد ابن سعد رفت و به او گفت : « آيا تو با اين مرد به جنگ مىپردازى ؟ » . ( 2 ) ابن سعد ، به سرعت و بدون ترديد و براى اينكه در برابر فرماندهان يگانها اخلاص خود را به اربابش ، فرزند مرجانه نشان دهد ، گفت : « آرى ، به خدا ! آسانترين آن اين باشد كه سرها در آن فرو افتند و دستها قطع شوند » . حرّ ، به وى گفت : « آيا شما به يكى از پيشنهادهايى كه ارائه نمود ، رضايتى نداريد ؟ » . ابن سعد گفت : « اگر امر به دست من بود ، عمل مىكردم ولى امير تو آن را نپذيرفته است » . ( 3 ) هنگامى كه يقين كرد آن قوم ، تصميم به جنگ با امام دارند ، در حالى كه صفها را مىشكافت و لرزه بر اندامش افتاده بود ، پيش رفت كه مهاجر بن اوس - يكى از ياران ابن زياد - از اين امر در شگفت شد و با صدايى كه شك و بدگمانى در آن بود ، به وى گفت : « به خدا ! وضع تو مشكوك است ، به خدا در هيچ موضعى چيزى را كه اينك از تو مىبينم مشاهده نكرده‌ام و اگر به من گفته شود ،