و از صادقترين آنان در فداكارى است ، وقتى مجروح در ميدان نبرد افتاد ، دشمنان او را رها كردند و به گمان اينكه وى مرده است ، بر او نتاختند ، هنگامى كه آنان كشته شدن امام را فرياد كشيدند ، نتوانست آرام بگيرد و نجات يابد ، پس برخاست و شمشير خود را خواست ، ولى ديد آن را غارت نمودهاند و به دنبال چيزى مىگشت تا با آن به جهاد برخيزد ، دستش به چاقويى برخورد كرد ، آن را برداشت و آنها را با آن ضربهها زد . آنان از او هراسان شدند و گمان كردند كه مردگان باز زنده شدهاند تا جهاد را از سر گيرند و هنگامى كه براى آنها معلوم شد كه موضوع چنين نيست ، به سويش روى آوردند و او را كشتند . اين وفادارى در مورد ياران امام ، به حقيقت تا آخرين رمق از زندگيشان بوده است .
( 1 ) اين وفادارى تنها خاص مردان نبود ، بلكه زنانى كه در صحنهء نبرد بودند نيز چنين حالتى داشتند ، مثلا زنى نزد فرزندش مىشتافت و به او التماس مىكرد تا در خدمت امام شهيد شود ، همسران نيز نزد شوهران مىشتافتند تا از امام دفاع كنند ، در حالى كه به مصايبشان همچون مرگ فرزند و لباس ماتم پوشيدن ، اعتنايى نداشتند .
( 2 ) بسيار شگفتانگيز است كه كودكان خاندان نبوت نيز به خدمت امام مىشتافتند و دست و پاى آن حضرت را مىبوسيدند تا به آنان اجازه شهادت در خدمتش را بدهد ، از جملهء آنان « عبد اللّه بن حسن » است كه تنها يازده سال داشت ، هنگامى كه دشمنان را ديد براى كشتن عمويش جمع شدهاند ، نتوانست صبر كند و به شتاب آمد ، اما عمهاش زينب پيش آمد تا او را نگهدارد ، ولى وى خوددارى نمود و به دويدن پرداخت تا اينكه به عمويش رسيد ، در حالى كه « ابجر بن كعب » شمشير خود را بالا برده بود تا بر امام ضربهاى بزند ، آن نوجوان بر او فرياد كشيد : « اى پليدزاده ! آيا عمويم را ضربه مىزنى ؟ ! » .
( 3 ) آن پليد ناپاك به سوى او برگشت و با شمشير ضربهاى بر دست او زد
حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 174
مساهمون: الشيخ باقر شريف القرشي
ص١٧٤