تخطي إلى المحتوى الرئيسي

حياة الإمام الحسين ( ع ) ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي ) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
يابد لذا « عزرة بن قيس » را فراخواند تا با امام روبه‌رو شود و علّت آمدن آن حضرت را جويا گردد ، ولى عزره از اين كار خوددارى نمود ؛ زيرا وى از كسانى بود كه با امام براى آمدن به كوفه مكاتبه كرده بود . ( 1 ) ابن سعد ، « كثير بن عبد اللّه شعبى » را براى ديدار با امام مأمور كرد ، او شخصى بىباك و گستاخ بود . وى گفت : « من براى او آماده هستم و اگر بخواهى ناگهان بر او يورش برم ، اين كار را انجام مىدهم » . ابن سعد به اين كار راضى نشد ، بلكه از او خواست تا نزد حضرت برود و از او بپرسد كه چه چيزى او را به اينجا آورده است ؟ ( 2 ) كثير به سوى امام تاخت و هنگامى كه « ابو ثمامه صائدى » او را ديد ، نسبت به وى مشكوك گشت و از او خواست تا شمشير خود را كنار بگذارد و سپس با امام روبه‌رو شود ، ولى او نپذيرفت و اجازهء ورود نيافت و خشمگين بازگشت « 1 » و ابن سعد را از اين امر باخبر ساخت . وى از « قرّة بن قيس حنظلى » خواست كه با امام ديدار كند ، او پذيرفت و هنگامى كه پيش آمد ، امام به يارانش فرمود : « آيا او را مىشناسيد ؟ » . ( 3 ) « حبيب بن مظاهر » پاسخ داد : آرى ، وى از بنى تميم است ، من او را به نيك‌انديشى مىشناختم و گمان نمىكردم كه در چنين جايگاهى حضور يابد ! ! قره ، به سوى امام پيش آمد و بر آن حضرت سلام كرد و از امام پرسيد چه چيزى او را به آنجا آورده است ؟ ( 4 ) حضرت فرمود : « من به اينجا وارد نشدم مگر هنگامى كه مردم سرزمينتان برايم نوشتند كه با من بيعت كنند و مرا فرو نگذارند و ياريم نمايند ، پس اگر مرا نخواهند ، از نزد آنها به آنجا كه بودم مىروم » .
هامش
( 1 ) طبرى ، تاريخ 5 / 410 .