در حالى كه من از اهل بيت نيكان هستم ، واى بر شما ! آيا حق رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و ذريّهاش را مراعات نمىكنيد . . . » .
( 1 ) آنها از روبهرو شدن با وى ناتوان شدند و از جنگ با وى ترسيدند . فرزند اشعث نيز سخت پريشان حال شده بود ، پس بر سپاهيان فرياد كشيد : بگذاريد با وى سخن بگويم . وى به مسلم نزديك شد و خطاب به وى گفت : « اى فرزند عقيل ! خود را مكش ، تو در امان هستى و خون تو به گردن من است » .
( 2 ) مسلم ، اعتنايى به وى نكرد ؛ زيرا مىدانست كه در تاريخ اشعث و خاندانش ، هيچ نمونه از نمونههاى شرافت ، بزرگمنشى و وفادارى ، ديده نشده است ، لذا به وى گفت : « اى فرزند اشعث ! من در حالى كه قدرت بر جنگ دارم ، دست تسليم به كسى نمىدهم ، به خدا ! هرگز چنين نخواهد بود » .
( 3 ) مسلم ، به سوى فرزند اشعث حمله كرد و آن بزدل ، له له كنان ، همچون سگان فرار كرد . تشنگى سختى به مسلم دست داد و او را ناتوان ساخته بود ، پس شروع به سخن كرد و گفت : « خداوندا ! تشنگى بر من سخت گرديده است » .
( 4 ) سربازان ، در برابر وى زياد گشتند ، اما آنها دچار ترس و هراس شده بودند . فرزند اشعث بر آنها فرياد كشيد : « اين همان ننگ و بيچارگى است كه اين گونه در برابر يك نفر ، بىتاب گشتهايد ، همگى يكباره بر او يورش بريد » « 1 » .
( 5 ) آنها به يكباره بر او يورش بردند و « بكير بن حمران احمرى » ، ضربهاى سخت بر لب بالايى او زد كه شمشير تا لب پايين ، پيش رفت ، اما مسلم ضربهاى بر او زد و وى را بر زمين انداخت .
هامش
( 1 ) الفتوح 5 / 94 - 95 .