داد تا ساكت شود ، مبادا كسى بشنود و براى خبر دادن نزد ابن زياد بشتابد و جايزه را دريافت كند . عبد الرحمن ، به سرعت نزد پدرش « محمد بن اشعث » شتافت و مطلب را به وى اطلاع داد . فرزند زياد ، به اهميت موضوع پى برد و از فرزند اشعث پرسيد : عبد الرحمن چه چيزى به تو گفته است ؟
- خداوند ، امير را صلاح بخشد ، بشارت بزرگ است ! - آن چيست ؟ مثل تو ، مژدهء خير مىدهد .
( 1 ) - اين پسرم به من خبر داده است كه مسلم بن عقيل در خانهء طوعه است .
پسر زياد خوشحال شد و نتوانست شادمانىاش را پنهان كند و لذا فرزند اشعث را به مال و مقام وعده داد و گفت : « برخيز و او را نزد من بياور هر جايزه و مقام بزرگ بخواهى ، براى تو خواهد بود » .
( 2 ) فرزند مرجانه ، توانسته بود بر نوادهء هاشم دست يابد تا او را قربانى امويّت چسبانده شده به خويش سازد چرا كه او و پدرش همهء ارزشهاى انسانى را در راه آن نابود ساخته و هر گناه و فسادى كه خداوند ، تحريم فرموده است ، مباح دانسته بود .
( 3 )
يورش بر مسلم
آن ستمگر ، « عمرو بن حريث مخزومى » مسئول پليس خود و « محمد بن اشعث » را براى جنگ با مسلم تعيين كرد و سيصد نفر از جنگجويان و سواران كوفه را به آنان ملحق ساخت ، آن وحشيان درنده براى جنگ با آن رهبر بزرگى كه مىخواست آنان را از خوارى و بردگى ، رهايى بخشد و از ظلم و ستم ، نجات دهد ، پيش رفتند .