و انى لاختار القنوع على الغنى * اذا اجتمعا و الماء بالبارد المحض
و اقضى على نفسى إذ الامر نابنى * و فى الناس من يقضى عليه و لا يقضى
و البس اثواب الحياء و قد ارى * مكان الغنى الا أهين له عرضى
« من قناعت را به جاى ثروت - هرگاه با هم جمع شوند - بر مىگزينم همانگونه كه آب را در سراى خالص بر مىگزينم » .
« هرگاه نيازمند شوم ، بر خود حاكم مىشوم در حالى كه ميان مردم كسانى هستند كه بر آنها حكم مىشود و خود حاكم نيستند » .
« جامههاى شرم را مىپوشم در حالى جايگاه ثروت را مىبينم و آبرويم را به خاطر آن ، خوار نمىسازم » .
( 1 ) و به فرستادهء معاويه گفت : « به او بگو : به خدا اى فرزند هند جگرخوار ! در نامهء عمل خود ، هرگز حسنهاى را نخواهى يافت كه من سبب آن باشم » .
فقر ، در خانههاى انصار منتشر گشت و بينوايى بر آنها سايه افكند تا آنجا كه كسى نمىتوانست شترى را خريدارى كند و براى كارهايش از آن استفاده نمايد . هنگامى كه معاويه به حج رفت و بر مدينه گذر كرد ، مردم - از جمله انصار - به استقبال وى رفتند كه بيشتر آنان پياده بودند ، به آنها گفت : « چه چيزى مانع شما گرديد كه از من آن گونه كه مردم استقبال مىكنند ، استقبال نماييد ؟ ! » .
( 2 ) « سعيد بن عباده » به او گفت : « كمى مركبها ، تنگدستى ، سختى روزگار و برترى دادن تو ديگران را بر ما ، مانع ما گرديد » .
معاويه با استهزا و تمسخر به وى گفت : « چرا از شترهاى مدينه استفاده نمىكنيد ؟ » سعيد با منطق جوشانش تيرى به وى زد و گفت : « آنها را در روز بدر سر