همهء احوال است و همهء احوال ، ظاهر يقين و نهايت يقين ، تحقّق تصديق به غيب با از بين رفتن هر گونه شك و ترديد و بشارت و حلاوت و شيرينى مناجات و صفاى نظر به خداوند به مشاهدهء قلب با حقايق يقين و بهواسطهء از بين رفتن علّتها و معارضهء وهم . خداوند فرموده است :
إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِلْمُتَوَسِّمِينَ
« 1 »
وَ فِي الْأَرْضِ آياتٌ لِلْمُوقِنِينَ
« 2 » . واسطى مىگويد : وقتى به معنا يقين پيدا كرد ، مشاهدهء احوال براى او رخ مىدهد ، و هرگاه حقايق معنا براى او كشف گردد ، از اندوه خلق خارج مىشود و آنها را به تقرّب مورد خطاب قرار مىدهد كه همان كشف از صدّيق بودن است ، و خداوند آنها را به مشاهده خطاب مىكند . چه بسا بهترين توصيف چنين افرادى همان است كه امام على ( ع ) فرموده است : « دانش نور حقيقتبينى بر آنان تافته و آنان روح يقين را دريافته و آنچه را نازپروردگان دشوار ديدهاند ، آسان پذيرفتهاند .
و آنچه را كه غافلان از آن رميدهاند ، خو گرفتهاند . همنشين دنيايند با تنها و جانهايشان آويزان است در ملأ أعلى . اينان جانشينان خدا در زمين و دعوتكنندگان به دين اويند . وه كه چه آرزومند ديدار آنانم ؟ »
قشيرى در رسالهء اقوالى از اهل احوال و اهل صفا و خوشى نقل مىكند كه معانيى زياد از آن منتشر مىشود و از آن الهام ساطع است . اين سخنان به توصيف و تعريف يقين و بيان حدّ آن مىپردازد . برخى هم گفتهاند : يقين همان علم به وديعت نهاده در قلبهاست . گويندهء اين سخن به اين اشاره دارد كه اكتسابى نيست . جنيد مىگويد : « يقين همان استقرار علمى است كه در قلب دچار تغيير و تحول نمىشود . » ذو النّون مصرى مىگويد : « يقين به آرزوى كوتاه فرامىخواند ، و آرزوى كوتاه به زهد ، و زهد موجب حكمت ، و حكمت هم عاقبتنگرى را در پى دارد . » سهل بن عبد اللّه مىگويد : « حرام است بر قلبى كه رايحهء يقين را استشمام كند و به غير خداوند آرام گيرد . » از سرى سقطى دربارهء يقين سؤال شد ، گفت :
« يقين ، آرامش تو هنگام جولان يافتن امور در قلبت است تا برايت تبيين نمايد كه حركت تو در آن برايت مفيد نيست ، و آنچه را كه از تو از دست رفت به تو بازنمىگرداند . » ابو بكر ورّاق
هامش
( 1 ) - حجر ( 15 ) آيهء 75 : به يقين ، در اين ( كيفر ) براى هوشياران عبرتهاست .
( 2 ) - ذاريات ( 51 ) آيهء 20 : روى زمين براى اهل يقين ، نشانههايى ( متقاعدكننده ) است .