است و هدف آن ، إعلام ما فى الضمير است . بنابراين ، پيداست كه فعل هرگاه با ويژگى خود بر ويژگى ذات فاعلش در كمال ، دلالتى حقيقى داشته باشد ، كلامى است براى فاعلش و كاشف ما فى الضمير اوست و حدّ كلام بر آن صادق است ؛ و دلالت در اينجا ، حقيقتى غير اعتبارى است . از اين رو ، مشخص مىشود كه وجود هر ممكنى ، كلام خداوند است .
سپس ملاصدرا مىگويد : « غرض نخست متكلّم در كلام ، انشاى اعيان حروف و كلمات ، و ايجاد آنها از درون در مخارج ، عين إعلام و خبر دادن است . ولى ترتيب تأثير بر امر و نهى و إخبار و تمنّى و ندا و استفهام و . . . ، مقصودى دومى و هدفى غير از إعلام و خبر دادن است . » و بعيد نيست كه اين سخن لطيف و زيبا ، منشأ الهام سخن علّامه طباطبايى در الميزان در تفسير سورهء إسراء باشد كه مىگويد : « حقيقت كلام ، كشف ما فى الضّمير به اشاره و دلالت بر آن است ؛ امّا انسان وقتى به آنچه كه قصد اشاره به آن را دارد از راه تكوين راهى نيابد ، به كاربرد الفاظ روى مىآورد ، كه همان اصوات وضع شده براى معانىاند ، و بهواسطهء آنها به ما فى الضّمير خود مىرسد و سنّت تفهيم و تفهّم بر آن جريان مىيابد ؛ و چه بسا در برخى از مقاصد خود بهواسطهء اشاره به دست و سر يا هر دو كمك مىگيرد ، و شايد به وسيلهء نوشتن يا نصب علامت . »
امّا دربارهء كلام خداوند ، همان وحى است كه رسالت و كتابهاى آسمانى را موجب مىشود . بهترين توصيف و گفتار دربارهء آن ، سخن على ( ع ) در نهج البلاغه است كه فرمود :
« متكلّم است ولى از سر انديشه ؛ و مريد است نه از سر همّت . » همچنين فرمود : « كسى است كه با موسى ( ع ) سخن گفت و آيات بزرگش را به او نشان داد ، ولى بدون اعضاى بدن ، ابزار و گفتار . » علّامه طباطبايى ، در شرح آيهء
يا مُوسى إِنِّي اصْطَفَيْتُكَ عَلَى النَّاسِ بِرِسالاتِي وَ بِكَلامِي
« 1 » ، مىگويد : « مراد از كلام آن است كه ، خداوند بدون واسطهء فرشتهاى سخن گفت ؛ به عبارت ديگر ، از پس پردهء غيب اظهار مىكند ؛ يا نوعى از كلامى است كه بين ما انسانها رواج دارد و يا اين چنين نيست . امّا سخن گفتن خداوند همان ايجاد ارتباط خاصّ بين مخاطب او و عالم غيب است كه او را به مشاهدهء برخى از مخلوقاتش به معناى مراد مىرساند ، و مانعى
هامش
( 1 ) - اعراف ( 7 ) آيهء 144 : « اى موسى ! تو را با رسالتها و با سخن گفتنم [ با تو ] بر مردم [ روزگار ] برگزيدم .