لست أنساها و يا لهفي لها * إذ وراء الباب لاذت كي توارا
من او را فراموش نخواهم كرد و اندوه فراوانى نسبت به آن حضرت دارم ، به خصوص آن هنگام كه به پشت در پناهنده شد .
فتك الرجس على الباب و لا * تسألن عمّا جرى ثمّ و صارا
آن فرد پليد بر در خانه هجوم برد و از آنچه كه اتّفاق افتاد و آنجا چه شد ، سؤال نكن !
لا تسلني كيف رضّوا ضلعها * و اسألنّ الباب عنها و الجدارا
از من مپرس كه چگونه پهلويش را كوبيدند ، از در خانه و ديوار بپرس !
و اسألن أعتابها عن محسن * كيف فيها دمه راح جبارا
از آستانهء در خانه دربارهء محسن بپرس كه خونش چگونه پخش بر پهنهء زمين شد !
و اسألن لؤلؤ قرطيها لما * انتثرت و العين لم تشكو احمرارا
و از دانههاى درّ گوشوارهاش بپرس كه چگونه پراكنده گشت ! و از چشم سؤال كن كه چرا از سرخى و كبودى شكوه مىكند !
و هل المسمار موتور لها * فغدى في صدرها يدرك ثارا
و آيا به ميخ در ستمى شده بود كه مىخواست از سينهء او انتقام خون خود را بگيرد ؟ « 1 » 2 - شاعرى از بزرگان و اشراف شهر مكّه ( 1 )
ما لعيني قد غاب عنها كراها * و عراها من عبرة ما عراها
ديدگانم را چه شده كه به خاطر اشكى جارى خواب و استراحت از آن رخت بر بسته .
أ لدار نعمت فيها زمانا * ثمّ فارقتها فلا أغشاها
آيا به خاطر خانهاى است كه مدّتها در آنجا به سر برده بهرهمند مىشدم و پس از آنجا بيرون آمده ديگر آنجا را نخواهم ديد ؟
أم لحيّ بانوا بأقمار ثمّ * يتجلّى الدجى بضوء سناها
يا به خاطر قبيلهاى كه با داشتن ماهها و اقمارى فزونى يافته در پرتو روشنى آنها تاريكى را بر طرف كردهاند ؟
هامش
( 1 ) شريف رازى ، آثار الحجّة ، ج 1 ص 210 .