مدينه از يكديگر گسيخته مىشود . به خدا سوگند اگر نفرين كند مردم مدينه مهلتى نخواهند داشت و همگى نابود خواهند شد . سلمان خود را به آن حضرت رسانده گفت : اى دختر محمّد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ! خداوند پدرت را به عنوان رحمت مبعوث فرمود ، از اين كار منصرف شو ، فرمود : اى سلمان ! ديگر صبرى برايم نمانده ، مرا به حال خود واگذار تا بر كنار قبر پدرم بروم و در آنجا نزد پروردگارم ناله و فرياد كنم ! سلمان گفت : مرا على نزد تو فرستاده و دستور داده كه به خانه برگردى . حضرت فرمود :
هم اكنون گوش داده از او اطاعت مىكنم . حضرت بازگشت و آنان نيز على را دست بسته از خانه بيرون بردند . راوى گويد : زبير در حالى كه شمشيرش را از غلاف بيرون آورده بود ، روى به جمعيّت كرده گفت : اى گروه بنى هاشم ! آيا با على بدين گونه رفتار مىشود و شما زنده هستيد ؟ ! و با شمشير بر عمر حملهور شد . خالد ابن وليد از پشت سر سنگى بر او زد شمشير از دستش افتاد . عمر آن را برداشته به سنگى زده آن را شكست . على عليه السّلام از كنار قبر رسول خدا گذشته گفت : « اى برادر ! مردم مرا ضعيف و ناتوان نموده نزديك بود مرا بكشند » . على را به سقيفه و به جايگاه أبو بكر آوردند . عمر به آن حضرت روى كرده گفت : بيعت كن ! حضرت فرمود : اگر بيعت نكنم چه مىشود ؟ گفت : در آن صورت به خدا سوگند گردنت را مىزنيم .
حضرت فرمود : بنابراين ، من كه بندهء خدا و برادر رسول اويم ، كشته خواهم شد . عمر گفت : بندهء مقتول خدا آرى ، و امّا برادر رسول خدا نه . مطلب را سه بار تكرار كرد .
عبّاس جلو آمده گفت : اى أبو بكر با برادرزادهام مدارا كن ! بر عهدهء من كه او بيعت خواهد كرد . سپس دست حضرت را گرفته به دست أبو بكر كشيد و آنان دست از حضرت برداشتند و حضرت با حالت خشم و غضب سر به سوى آسمان نموده گفت :
خداوندا ! تو مىدانى كه پيامبر امّى به من فرمود : اگر بيست نفر با تو همراهى كردند با آنان درگير شو ! كه اين همان فرمايش تو در كتابت مىباشد كه فرمودهاى : « اگر بيست نفر از شما صابر و پايدار باشند بر دويست نفر پيروز خواهند شد » « 1 » ، خداوندا ! اينان
هامش
( 1 ) الانفال ( 8 ) : 65 :إِنْ يَكُنْ مِنْكُمْ عِشْرُونَ صابِرُونَ يَغْلِبُوا مِائَتَيْنِ.