داستان سقيفهء بنى ساعده
( 1 ) ابو محمّد از عمرو بن ابى المقدام از پدرش ، از جدّش روايت كند : دو روز بر على عليه السّلام بسيار سخت گذشت كه سختتر از آن هيچگاه [ در زندگى ] برايش نبود . روز اوّل ، روزى بود كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم از دنيا رفت و روز دوم روز سقيفهء بنى ساعده بود كه من در سمت راست أبو بكر نشسته بودم و مردم با او بيعت مىكردند . عمر به او گفت : تا على با تو بيعت نكند ، كارى از تو ساخته نيست . كسى را به دنبال او بفرست تا بيايد و با تو بيعت كند ! وى قنفذ را دنبال آن حضرت فرستاد . قنفذ رفت و به حضرت گفت : خليفه رسول خدا را اجابت كن ! على عليه السّلام فرمود : چه زود و شتابان شما بر رسول خدا دروغ بستيد ! رسول خدا هيچ كس غير از مرا به جانشينى خود نگذاشت .
قنفذ برگشته سخنان حضرت را به أبو بكر گفت . أبو بكر گفت : برو به او بگو : أبو بكر تو را فراخوانده مىگويد : بيا و بيعت كن ، تو هم مانند ديگر مسلمانان هستى ! على عليه السّلام فرمود : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به من دستور داد كه پس از او از خانه بيرون نيايم تا اينكه قرآن را جمعآورى كنم ، زيرا بر پوست درخت خرما و شانهء شتر نوشته شده است .
قنفذ سخنان حضرت را به أبو بكر منتقل كرد . عمر به أبو بكر گفت : برخيز تا نزد اين مرد برويم ! أبو بكر و عمر و عثمان و خالد بن وليد ، مغيرة بن شعبه ، ابو عبيدة بن جرّاح و سالم مولى ابى حذيفه از جا برخاسته من نيز به همراه آنان به راه افتادم . فاطمه گمان مىكرد كه هيچ كس بدون اجازهء او وارد خانهاش نخواهد شد ، در خانه را بست و زنجير در را انداخت . وقتى به در خانه رسيدند ، عمر با پاى خود در خانه را كوبيد و در را شكست - در از ليف خرما بود - بر على وارد شدند يقهء او را گرفته از خانه بيرون آوردند .
فاطمه از خانه بيرون آمده گفت : اى أبو بكر و عمر ! مىخواهيد [ شوهرم را بكشيد و ] مرا بيوه كنيد ، به خدا سوگند اگر از او دست برنداريد موهايم را پريشان ، گريبانم را چاك و كنار قبر پدرم رفته نزد پروردگارم ناله مىزنم . از منزل بيرون شده دست حسن و حسين عليهما السّلام را گرفته روى به قبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نهاد . على عليه السّلام به سلمان فرمود :
اى سلمان ! دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را درياب ! كه مىبينم اركان و دو پهلوى شهر