نموديد كه از او و فرزندانش ، به مانند خود و فرزندانتان ، دفاع كنيد پس به عهد و پيمان خود با آن حضرت وفا كنيد ! راوى گويد : هيچ كس حضرتش را كمك نكرد و پاسخ مثبتى نداد و يارىاش نكرد . نزد معاذ بن جبل رفته گفت : اى معاذ بن جبل ! من به نزد تو آمده يارى مىجويم . تو با رسول خدا چنين بيعت كردى كه او و ذرّيّهاش را يارى كنى و به همان گونه كه از خودت و فرزندانت دفاع مىكنى ، از آن حضرت و ذرّيّهاش نيز دفاع كنى .
أبو بكر فدك را از من غصب كرده نمايندهء مرا از آن سرزمين بيرون نموده است .
معاذ گفت : آيا كسى ديگر با من هست ؟ فرمود : نه ، هيچ كس جواب مثبت به من نداده است . گفت : بنابراين ، از من در يارى تو چه كارى ساخته است ؟
( 1 ) راوى گويد : حضرت از منزل او بيرون و بلافاصله پسرش ( پسر ديگر معاذ و نه سعد بن معاذ كه در زمان پيامبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فوت كرده بود ) وارد شد و گفت : دختر رسول خدا براى چه كارى نزد تو آمده بود ؟ گفت : آمده بود از من براى پيروزى بر أبو بكر يارى بگيرد ، چون وى فدك را از او گرفته است . گفت : چه جوابى به آن حضرت دادى ؟ گفت : گفتم : يارى من به كجا مىرسد و از من تنها چه كارى ساخته است ؟ گفت : پس تو از يارى كردن به او خوددارى كردى ؟ گفت : آرى . گفت : آن حضرت به تو چه فرمود ؟ گفت : چنين فرمود كه به طور واضح و آشكار با تو درگير خواهم شد و نزاع خواهم كرد تا اينكه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وارد شوم . گفت : من هم با تو به آشكارا نزاع خواهم كرد تا اينكه بر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وارد شوم ، چون تو جواب دختر رسول خدا را ندادى .
راوى گويد : حضرت فاطمه از نزد او خارج شد در حالى كه مىفرمود : به خدا سوگند حتّى يك كلمه با تو سخن نخواهم گفت تا اينكه در حضور رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم حاضر شويم . و پس از آنجا بيرون شد .
على عليه السّلام فرمود : تو نزد أبو بكر به هنگامى كه تنهاست ، برو ! چون او از ديگرى نرمتر است و به او بگو : تو ادّعا مىكنى كه در جاى پدرم نشسته خليفهء او مىباشى و
فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 716
مساهمون: سيد حسن افتخارزاده
ص٧١٦