تخطي إلى المحتوى الرئيسي

فاطمة الزهراء ( ع ) بهجة قلب المصطفى ( ص ) ( فاطمه زهرا ( ع ) شادمانى دل پيامبر ) ( فارسي ) — صفحة 682

مساهمون:

ص٦٨٢
سوگند خورده و گفته بود تا قرآن را جمع نكنم ، از خانه بيرون نمىآيم و عبايم را به دوش نمىافكنم . فاطمه رضى اللّه عنها بر در خانه ايستاده گفت : من نسبت به مردمى كه در بدترين شرايط اجتماعى قرار گرفته‌اند ، آشنايى و تعهّدى ندارم . شما جنازهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را پيش روى ما گذاشته كارهاى خود را سر و سامان داديد و با ما مشورت نكرديد و حقّ ما را به خودمان واگذار نكرديد . ( 1 ) عمر نزد أبو بكر آمده به او گفت : آيا از اين كس كه با تو بيعت نكرده ، نمىخواهى بيعت بگيرى ؟ أبو بكر به غلامش قنفذ دستور داد : برو و على را نزد من حاضر كن ! قنفذ به در خانهء آن حضرت رفت . حضرت فرمود : چه كار دارى ؟ گفت : خليفه با تو كار دارد . حضرت فرمود : چه زود بر رسول خدا دروغ بستيد . وى برگشت و پيام حضرت را به أبو بكر ابلاغ كرد . [ راوى ] مىگويد : أبو بكر مدّتى طولانى گريست . عمر براى بار دوم گفت : اين شخصى را كه از بيعت تو سرپيچى كرده ، مهلت نده ! أبو بكر به قنفذ گفت : برگرد نزد او و بگو خليفهء رسول خدا تو را فرا مىخواند كه با او بيعت كنى ! قنفذ نزد حضرت آمد و پيغام را رسانيد . حضرت صدايش را بلند كرده فرمود : سبحان اللّه ! اين شخص آنچه را كه به او مربوط نيست ، مدّعى شده است . قنفذ برگشت و پيغام را رسانيد . أبو بكر مدّتى طولانى گريه كرد . بعد عمر خودش از جا حركت كرد و عدّه‌اى ديگر نيز به همراهى او راه افتاده تا اينكه بر در خانهء حضرت زهرا رسيده در را به صدا درآوردند . حضرت صداى آنان را كه شنيد ، با آواى بلند فرياد زد : اى پدر ! اى رسول خدا ! ما پس از تو از پسر خطّاب و پسر ابى قحافه چه چيزها كه نديديم . مردم با شنيدن ناله و فرياد آن حضرت با چشم گريان برگشتند ، و نزديك بود كه دلهايشان پاره و جگرهايشان از اندوه بشكافد . عمر با عدّه‌اى ديگر بر در خانه مانده على را از خانه بيرون آورده و نزد أبو بكر بردند و به آن حضرت گفتند : بايد با أبو بكر بيعت كنى ! حضرت پاسخ داد : اگر بيعت نكنم چه مىشود ؟ گفتند : در آن صورت سوگند به خداوندى كه جز او خدايى نيست ، گردنت را مىزنيم . فرمود : بنابراين ، شما بندهء خدا و برادر رسول خدا را مىكشيد . عمر پاسخ داد : بندهء خدا آرى ، و امّا برادر رسول خدا ،