و عذرخواهى أبو بكر و عمر را از حضرت زهرا در دوران بيمارى با اجازهء على عليه السّلام بازگو مىفرمايد ، چنين آمده است : همين كه چشم آن دو بر حضرت فاطمه عليها السّلام افتاد ، بر آن حضرت سلام كردند . حضرت پاسخ آنها را نداده صورتش را از آنان برگردانيد . آنها جاى خود را تغيير داده روبروى حضرت نشستند و چندين بار اين عمل تكرار شد . حضرت صدا زد : اى على ! جامهام را بر رويم بينداز ! و به زنانى كه در اطرافش بودند ، دستور داد كه صورتش را برگردانند . بعد از آنكه صورتش را برگرداندند ، آنان روبروى حضرت نشستند . . . حضرت روى به على كرده فرمود : من اصلا با اينان يك كلمه حرف نمىزنم ، مگر پس از آنكه دربارهء آنچه كه از رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم شنيدهاند ، مرا تصديق كنند . بعد تصميم مىگيرم كه با آنان سخن گويم .
آنان گفتند : بار خدايا ! اين كار را خواهيم كرد و ما جز به راستى سخنى نخواهيم گفت و جز به صداقت و درستى گواهى نخواهيم داد .
حضرت فرمود : شما را به خداوند سوگند مىدهم آيا به ياد مىآوريد كه شبى پيامبر اكرم شما را به خاطر كارى مربوط به على عليه السّلام بيرون برد ؟ گفتند : آرى .
فرمود : شما را به خدا سوگند مىدهم آيا شما اين سخن را از پيامبر شنيديد كه مىفرمود : فاطمه پارهء تن من است و من از اويم ، هر كس او را آزار برساند ، مرا آزار رسانده است و هر كس مرا اذيت كند ، خدا را آزار داده است ، هر كس او را پس از رحلت من آزار دهد ، مانند كسى است كه در زندگى من مرا اذيّت كرده است و هر كس او را در دوران زندگى من بيازارد ، مانند كسى است كه پس از مرگم او را بيازارد ؟ گفتند : به خدا قسم ، آرى .
فرمود : الحمد للّه ، سپس فرمود : خداوندا ! من تو را گواه مىگيرم . و اى كسانى كه در اينجا حاضر هستيد ، گواه باشيد كه اين دو نفر مرا در زندگىام و به هنگام مرگم مرا آزردهاند ، به خدا سوگند هيچگاه با اينان سخن نخواهم گفت تا زمانى كه پروردگارم را ملاقات كنم . « 1 »
هامش
( 1 ) علل الشّرائع باب 148 ص 187 .