شعرى كه در خوابت برايت خواند برايم بگو .
ابو العنبس گفت : آرى ، اى امير المؤمنين ! الاغم از قاضيان عاقلتر بود نه گناهى مرتكب شده بود و نه لغزشى داشت ناگهان بيمار شد و بر اثر آن مرد او را در خواب ديدم و گفتم : اى الاغم ! آيا برايت آب خنك نمىكردم ، آيا جو برايت پاك نمىكردم و آيا به خوبى تيمارت نمىكردم ، پس چرا ناگهانى مردى و ماجرايت چيست ؟
پاسخ داد : درست است ، مطلب از اين قرار است كه در آن روزى كه نزد فلان داروخانه ايستادى و با صاحب آن به سخن گفتن پرداختى ، ماده الاغى زيبا بر من گذر كرد و مرا شيفته خود كرد پس عشق او سراسر وجودم را فرا گرفت و از شدت علاقه و بر اثر فراق مردم .
گفتم : اى خرم آيا در اين باب شعرى گفتهاى ؟
گفت : آرى . و اين شعر را برايم خواند :
نزد در داروخانه ، قلبم را ماچه الاغى ربود ، در آن روز با دندانهاى زيبا و گونهء دلربايى چون گونه « شيفران » مرا بندهء خود كرد و هستيم را به باد داد . بر اثر اين حادثه مردم و اگر زنده مىماندم خوارى ، رنج و اندوهم زياد مىشد .
گفتم : الاغم ، « شيفران » چيست ؟
پاسخ داد : نوع كميابى از الاغ است .
متوكل سرخوش شد و دستور داد خوانندگان و دلقكان آن روز شعر الاغ را بخوانند و خوشحالى آن روز او بىمانند گشت و در جايزه دادن به ابو العنبس مبالغه كرد » « 1 » .
هامش
( 1 ) - مروج الذهب ، ج 4 ، ص 43 :هام قلبى بأتان * عند باب الصيد لانىتيمتنى يوم رحنا * بشناياها الحسان-