خلق [ 1 ] همه از خاك و آب و آتش و بادند * وين ملك از آفتاب گوهر ساسان
فرّ [ 2 ] به دو يافت ملك تيره و تارى * عدن به دو گشت نيز [ 3 ] گيتى ويران
گر تو فصيحى همه مناقب او گوى * ور تو دبيرى همه مدايح او خوان
ور تو حكيمى و راه حكمتجوئى * سيرت او گير و خوب مذهب اودان
آنك به دو بنگرى بحكمت گوئى * اينك سقراط و هم فلاطن [ 4 ] و يونان
و ر تو فقيرى [ 5 ] و سوى شرعگرائى * شافعى اينكت [ و ] بو حنيفه و سفيان
كو [ 6 ] بگشايد زفان بعلم و بحكمت * گوش كن اينك بعلم و حكمت لقمان
مرد ادب را خرد فزايد و حكمت * مرد خرد را ادب فزايد و ايمان
ور تو بخواهى فرشته [ 7 ] كه به بينى * اينك اويست آشكارا رضوان
خوب نگه كن بدان لطافت و آن روى * تات [ 8 ] ببينى برين كه گفتم برهان
پاكى اخلاق او و پاك نژادى * با نيت نيك و با مكارم احسان
ور سخن او رسد به گوش تو يك راه * سعد شود مر ترا نحوست كيوان
ورت [ 9 ] ، بصدر اندرون نشسته ببينى * جزم بگويى [ 10 ] كه زنده گشت سليمان
سام سوارى كه تا ستاره بتابد * اسب نبيند چنو سوار و به [ 11 ] ميدان
هامش
[ 1 ] كذا و چون هاء هوز مانند همزهء وصل در شعر ساقط نميشود محتمل است مصراع چنين باشد : « خلق همه ز آب و خاك و آتش و بادند » .
[ 2 ] اين راء مشدد و حروف مشدد ديگر مانند آن در اوزان شعر قديم بجاى دو حرف از افاعيل محسوب مىشده است .
[ 3 ] اصل : ؟ ببر ؟
[ 4 ] كذا . . . واو زايدست . و نيز شايد اشاره به ( يونان ) نام حكيمى باشد .
[ 5 ] ظاهرا « فقيهى » .
[ 6 ] ظاهرا « گر بگشايد » .
[ 7 ] ظاهرا « فريشته » .
[ 8 ] ظ : تا تو .
[ 9 ] بعض نسخ : « ورش » يا : ورتو . . . به بينيش .
[ 10 ] اصل : خرّم مكرى .
[ 11 ] ظ : سوار به ميدان ( كذا في مجمع ) .