داد بيابد ضعيف هم چو قوى زوى * جور نه بينى بنزد او و نه عدوان
نعمت او گستريده بر همه گيتى * آنچه [ 1 ] كس از نعمتش نه بينى عريان
بستهء گيتى از و بيابد راحت * خستهء گيتى از و بيابد درمان
باز بر [ 2 ] عفو آن مبارك خسرو * حلقهء تنگست هرچ دشت و بيابان
پوزش [ ب ] پذيرد و گناه ببخشد * خشم نراند بعفو كوشد و غفران
آن ملك نيمروز و خسرو پيروز * دولت او يوز و دشمن آهوء نالان
عمرو بن اللَّيث زنده گشت به دو باز * با حشم خويش و آن زمانهء ايشان
رستم را نام اگر چه سخت بزرگست * زنده به دويست نام رستم دستان
رودكيا بر نورد مدح همه خلق * مدحت او گوى و مهر دولت بستان
ورچ بكوشى بجهد خويش بگويى * ور چه كنى تيز [ 3 ] فهم خويش بسوهان
ور چه دو صد تابعه [ 4 ] فريشته دارى * نيز پرى [ 5 ] باز و هرچ جنّى و شيطان
گفت ندانى سزاش و خير [ 6 ] فراز آر * آنك بگفتى چنانك گفتى نتوان
اينك مدحى [ 7 ] چنان كه طاقت من بود * لفظ همه خوب و هم بمعنى آسان
جز بسزاوار مير گفت ندانم * ور چه جريرم بشعر و طائى [ 8 ] و حسّان
مدح اميرى كه مدح زوست جهان را * زينت هم زوى و فرّ و نزهت و سامان
سخت شكوهم كه عجز من بنمايد * ور چه صريعم [ 9 ] اما [ 10 ] فصاحت سحبان [ 11 ]
هامش
[ 1 ] ظ : ايچ كس - يعنى : هيچكس ،
[ 2 ] اصل : بارين ، حاشيهء مجلهء مهر : بارسن .
[ 3 ] اصل : تير .
[ 4 ] تابعه : بمعنى تابع و در اين مورد مصطلح بوده است .
[ 5 ] اصل : نيربرى .
[ 6 ] كذا . . . خيز و فراز آر ؟
[ 7 ] در اصل « مدحى » بوده و مصححى نادان آن را ( مديحى ) كرده است .
[ 8 ] طائى مراد ( ابو تمام طائى ) شاعر معروف عربست .
[ 9 ] ظاهرا از صريع مراد « صريع الغوانى » شاعر عرب است .
[ 10 ] كذا و بايد « ابا » باشد .
[ 11 ] سحبان و آئل خطيب معروف عرب .