يك صف ميران و بلغمى [ 1 ] بنشسته * يك صف حرّان و پير صالح دهقان
خسرو بر تخت پيشگاه نشسته * شاه ملوك جهان امير خراسان [ 2 ]
ترك هزاران بپاى پيش صف اندر * هر يك چون ماه بر دو هفته درفشان
هر يك بر سر بساك [ 3 ] مورد نهاده * ابش [ 4 ] و مى سرخ و زلف و جعدش ريحان
با ده دهنده بتى بديع ز خوبان * بچهء خاتون ترك و بچهء خاقان
چونش بگردد نبيذ چند بشادى * شاه جهان شادمان و خرم و خندان
از كف تركى سياه حمش [ 5 ] پرى روى * قامت چون سرو و زلف كانش [ 6 ] چوگان
ز ان تن خوش [ 7 ] . . . ساغرى بستاند * ياد كند روى شهريار سجستان
خود بخورد نوش و اولياش هميدون * گويد هر يك چومى بگيرد شادان
شادى بو جعفر احمد بن محمد * آن مه [ 8 ] آزادگان و مفخر ايران
آن ملك عدل و آفتاب زمانه * زنده به دو داد و روشنائى گيهان [ 9 ]
آنك نبود از نژاد آدم چون او * نيز نباشد اگر نگوئى بهتان
حجّت يكتا خداى و سايهء اويست * طاعت او كرده واجب آيت فرقان
هامش
[ 1 ] بايستى قاعدة « بلعمى » باشد و وى محمد بن عبد الله البلعمى است كه او اواخر صاحب تدبير نصر بن احمد بود و عجب است كه در كامل التواريخ چاپ مصر هم همه جا بلغمى نوشته شده است .
[ 2 ] باز از تصرفات عجيب مجمع الفصحا ( ج 1 ص 238 ) و غيره :
خسرو رى پيش تختگاه نشسته * شاه ملوك جهان امير صفاهان ( ؟ )
[ 3 ] بساك و پساك تاجى است از گل و از برگ مورد كه پادشاهان و بزرگان در مهمانيها بر سر مينهادهاند .
[ 4 ] كذا فى الاصل . ظ : لبش مى سرخ .
[ 5 ] كذا . . و الظاهر : چمش كه لهجه ايست از چشم .
[ 6 ] كذا منفصل .
[ 7 ] كذا - و وزن اين مصراع ناقص است شايد اصل چنين بوده : « زان مى خوش بوى ساغرى بستاند » زيرا مى را بخوشبوئى نيز بسيار ستودهاند . و بر خلاف « تن خوش » نگفتهاند و ديده نشده و تن خوش بوى هم كذلك . . .
[ 8 ] مه بمعنى بزرگ و سيد ظاهرا بفتح اولست و در اصل « مس » بوده و بزرگ مغان را « مسمغان » گفتهاند و در شعر فردوسى با ( بس ) قافيه شده است .
[ 9 ] گيهان با كاف فارسى و ياى مجهول اصل لغت جهان است .