تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 844

مساهمون:

ص٨٤٤
ح ) عبد الله سبأ همان بود كه على را حتى بعد از مرگش نيز زنده مىدانست آن گاه كه وى در مدائن به حالت تبعيد به سر مىبرد و خبر مرگ على را به او اطّلاع دادند او اين خبر را نپذيرفت و را آن كس كه اين خبر را آورده بود گفت : اى دشمن خدا به خدا سوگند دروغ گفتى ، و اگر جمجمهء سر على را نزد ما بياورى ، و هفتاد مؤمن عادل گواهى دهند كه على مرده است ، ما گفتار تو را تصديق نمىكنيم ، زيرا ما مىدانيم كه على بن ابيطالب نه مىميرد ، و نه كشته مىشود ، تا به سرتاسر زمين فرمانروايى و حكومت كند آن گاه عبد الله سبا با پيروانش همان روز از مدائن به كوفه روانه شدند ، و تا به درب خانهء على ( ع ) آمدند ، و در مقابل خانهء او مانند كسى كه در حال حيات باشد ، و خود وى اجازه ورود بدهد ، از على اجازهء ورود خواستند خاندان امام ( ع ) مرگ او را به آنان اطّلاع دادند ، و آنها مرگ على را نپذيرفتند ، و گفتار اهل بيت امام را در بارهء مرگ او انكار كردند ، و دروغ پنداشتند ! اين بود خلاصه و قسمتى از آنچه در بارهء عبد الله سباى سوّم گفته شده و به نام شرح حال و عقيدهء وى در كتاب‌ها ثبت گرديده و رواج يافته است و باز در بارهء وى گفته‌اند كه : اين عبد الله سبأ همان ابن السوداء است يعنى فرزند يك كنيز سياه ، با اين حال ، او غير از ابن سوداى معروف است ، بلكه وى و ابن السوداء دو نفرند و دو شخصيّت جداگانه‌اى دارند . و گفتند : عبد الله بن سباى دوم از يهوديان حيره بود ، و خواست تا با تأوىهايى كه در بارهء على و اولادش مىكند دين مسلمانان را فاسد و منحرف سازد ، تا آن كه مسلمانان در بارهء على و فرزندانش آن چنان معتقد شوند كه مسيحيان در بارهء عيسى معتقد هستند ، و نيز خواست بر مردم كوفه آقايى و رياست كند ، بدين سبب در ميان مردم كوفه شايع نمود كه در تورات آمده است : ( هر پيامبرى وصى دارد ، و على نيز وصىّ محمّد خاتم پيامبران است ) اين سخن را كه مرد از وى شنيدند به على گفتند : كه ابن سودا از دوست‌داران و علاقه‌مندان شما مىباشد ، على نيز مقام و منزلت او را بالا برد ، و در پاى منبرش مىنشانيد ، ولى روزى كه غلو عبد الله در بارهء على ظاهر گرديد و به گوش آن