تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 760

مساهمون:

ص٧٦٠
معتقدى . معاويه گفت : آيا از مذهب و آيين على تبرى مىكنى ؟ خثعمى سكوت اختيار كرد و از پاسخ دادن به او خوددارى نمود . در اين جا يكى از عموزادگان خثعمى كه از ياران معاويه بود از فرصت استفاده كرد و به پا خاست و از معاويه درخواست نمود كه از كشتن خثعمى درگذرد . معاويه درخواست او را اجابت كرد و پس از آن كه يك ماه زندانيش نمود ، او را آزاد كرد بدين شرط كه تا زنده است قدم به شهر كوفه نگذارد . معاويه سپس رو به عبد الرحمان عنزى كرد و گفت : هان ! اى برادر قبيلهء ربيعه ! تو در بارهء على چه مىگويى ؟ عبد الرحمان پاسخ داد : معاويه ! از اين مطلب درگذر چه اگر در اين باره از من چيزى نپرسى به نفع توست . معاويه گفت : نه به خدا سوگند تو را آزاد نخواهم كرد مگر اين كه عقيدهء خويش را در اين باره اظهار كنى . عبد الرحمان پاسخ داد : عثمان اوّلين كسى است كه درهاى ظلم و ستم را به رخ مسلمانان گشود ، و درهاى حق را به روى مردم بست . معاويه گفت عبد الرحمان ! با اين گفتار ، خود را به كشتن دادى . عبد الرحمان گفت : معاويه ! تو را به كشتن دادم ، سپس قوم خود را به يارى خواند و گفت : كجايند قبيلهء ربيعه ؟ معاويه دستور داد عبد الرحمان را به كوفه به نزد زياد ببرند و نامه‌اى هم بدين مضمون به دو نگاشت : اين مرد عنزى بدترين كسى است كه به سوى من گسيل داشتى . تو نيز با يك مجازات شديدى كه سزاوار آن باشد ، مجازاتش كن و با بدترين وضعى به قتلش برسان . چون او را به كوفه وارد كردند ، زياد او را به « قس ناطف » فرستاد و در آن جا زنده زنده به گورش كردند . « 1 » طبرى مىگويد : چون خواستند عنزى و خثعمى را به نزد معاويه ببرند عنزى رو به حجر كرد و گفت : اى حجر ! خدا تو را رحمت كند ، زيرا تو بهترين برادر مسلمان و نيكوترين ياور اسلام بودى .
هامش
( 1 ) . ما تا اين جا در بارهء حجر و يارانش وارد كرديم از طبرى بود . و گاهى هم كه از غير طبرى مطلب آورديم ، مدرك آن را مستقلًا تذكر دادهايم .
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 760 | السيد مرتضى العسكري / سيد احمد فهرى زنجانى / عطا محمد سردارنيا