گفتند : به عقيدهء ما عثمان ، اوّلين كسى است كه در دوران حكومتش باب ظلم و ستم را به روى مسلمانان گشود ، و راه باطل را پيش گرفت و به ناحق عمل نمود .
دژخيمان گفتند : امير مؤمنان ( معاويه ) شما را بهتر مىشناخته است كه فرمان به قتل شما داده است ، سپس گفتهء سابق خود را تكرار نمودند كه آيا از على تبرّى مىجوييد ؟
حجر و يارانش پاسخ دادند : نه ، بلكه او را دوست مىداريم و از كسانى تبرّى مىكنيم كه از وى تبرّى جويند . در اين جا بود كه هر يك از مأموران دست يكى از اين افراد را گرفتند تا به قتلش برسانند . و دست قبصه را « ابو شريف بدّى » گرفت تا او را به قتل برساند . قبيصه گفت : اى ابو شريف ! نه تنها در ميان قبيلهء من و قبيلهء تو سابقهء دشمنى و عداوت نيست ، بلكه هميشه در ميان اين دو قبيله امان و مصونيّت وجود داشته و ازشرّ و گزند همديگر مطمئن بودهاند . تو نبايد قاتل من باشى قتل مرا به ديگر محوّل كن تا ميان دو قبيله فتنه به پا نشود . ابو شريف گفت : صلهء رحم در نامهات ثبت گردد و دست از قبيصه برداشت و حضرمى را گرفت و به قتلش رسانيد ، قبيصه نيز به وسيلهء يك مرد قضاعى كشته شد .
قتل حجر بن عدى يا يك جنايت بزرگ تاريخى
آن گاه كه نوبت قتل حجر بن عدى رسيد ، گفت : به من فرصت دهيد تا وضو بگيرم . گفتند : در وضو گرفتن آزادى . حجر پس از آن كه وضو گرفت گفت : اجازه دهيد دو ركعت نماز بخوانم ، زيرا به خدا سوگند من در دوران عمرم هيچ گاه وضو نگرفتهام ، مگر پس از آن دو ركعت نماز خواندهام . گفتند : نماز هم بخوان حجر دو ركعت نماز خواند سپس گفت : به خدا سوگند در دوران عمرم نمازى كوتاهتر از اين دو ركعت نخواندهام و اگر اين نبود كه مرا متّهم كنيد كه به جهت ترس از مرگ نماز را طولانى مىكنم ، دوست داشتم نماز طولانىترى به جاى آورم . آن گاه رو به آسمان كرد و گفت : پروردگارا ! از ملّت و امّت خود ، از افراد كوفه و شام شكايت به پيشگاه تو مىآورم كه كوفيان عليه ما به دروغ شهادت دادند . و شاميان هم ما را به قتل مىرسانند ، سپس رو به مأمورين كرد و گفت : شما كه مىخواهيد در اين نقطه ما را به قتل برسانيد ، به خدا سوگند من اوّلين مسلمان بودم