تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 756

مساهمون:

ص٧٥٦
اميدوارم او شما را به خودتان وانگذارد . قبيصه كه از آخرين ديدار دخترانش برمىگشت ، به قوم و خويشانش برخورد نمود كه در بارهء او دعا كردند و براى وى آرزوى سلامتى كردند ، ولى در رهايى وى كوچك‌ترين كوشش و فعاليّتى از خود نشان ندادند . قبيصه گفت : خطر گرفتارى من با هلاكت و بدبختى نزد من برابر است ؛ با هلاكت و بدبختى كه براى قوم خود مىنگرم . چه ايشان مرا يارى نمىكنند ؟ قبيصه از آنان انتظار كمك و يارى داشت كه از وى دريغ كردند . دستگير شدگان در ميان راه به عبد الله بن حر جعفى برخوردند . عبد الله كه آنان را ديد گفت : آيا ده نفر پيدا نمىشوند مرا كمك و يارى كنند تا اين چهارده نفر را از دست اين جنايت‌كاران نجات دهم . آن گاه گفت : آيا پنج نفر هم نيست كه به من يارى دهد تا اين افراد مظلوم و ستم‌ديده را از دست اين ستم‌گران نجات بخشم ؟ ولى كسى به عبد الله پاسخ مساعد نداد و به يارى وى به پا نخاست و جز تأسف و اندوه ، چيزى براى وى باقى نماند !

حكم نهايى در بارهء حجر و يارانش

اين چهارده نفر را بردند تا به « مرج غذرا » كه در دوازده ميلى دمشق بود رسيدند و در آن جا ايشان را زندانى كردند . و چون نمايندهء ابن زياد خواست به سوى دمشق و به نزد معاويه حركت كند ، حجر بن عدى در حالى كه دست و پايش به زنجير بسته بود برخاست به او گفت : اين پيغام ما را هم به معاويه برسان كه ريختن خون‌هاى ما جايز و روا نيست . چه معاويه به ما امكان داده و با ما صلح كرده . « 1 » به معاويه بگو : در ريختن خون ما عجله نكند . تأمّلى و دقّت بيشترى در اين باره به كار ببرد . چون در مجلس معاويه وضع اين چهارده نفر مطرح گرديد ، عدّه‌اى از حاضران مجلس در بارهء چند تن از آنان شفاعت كردند و معاويه دستور آزادى شش تن از آنها را
هامش
( 1 ) . مقصود حجر صلح امام حسن و اهل كوفه با معاويه بعد از وفات حضرت اميرالمؤمنين ( ع ) بود .