در يك روز جمعه خطبه خواند و يادى از پيغمبر ( ص ) و ابو بكر كرد سپس گفت : من به خواب ديدم كه گويى خروسى با منقار خود مرا نوك مىزد و به نظرم تعبيرش جز اين نيست كه اجل من نزديك شده است ، و از طرفى عدّهاى به من مىگويند كه خليفهاى پس از خود تعيين نمايم و البته خداوند ، دين خود و خليفهء خود و هدفى كه پيغمبر ( ص ) را براى آن برانگيخت ضايع نخواهد گذاشت . اگر مرگ من به همين زودى رسيد ، خلافت از آن يكى از اعضاء شوراى شش نفرى است كه شورا به او رأى دهد و اين شش نفر ، همان افرادى هستند كه رسول خدا ( ص ) هنگامى كه از دنيا مىرفت از ايشان راضى بود . و من مىدانم كه در اين كار مورد اعتراض واقع خواهم شد . ولى بايد متوجّه باشيد كه اعتراض كنندگان همانهايى هستند كه خود من آنان را با زور پنجه به طرف اسلام كشانيدهام و اگر چنين اعتراضى كردند آنان دشمنان خدايند .
و ابن عبد ربّه با دو سند روايت مىكند كه چون عمر بن خطّاب زخمى شد ، به او گفته شد : يا امير المؤمنين ، چه مىشد كه خليفهاى بعد از خود تعيين مىكردى ، گفت : اگر من شما را رها كنم و به حال خود واگذارم ، كسى كه از من بهتر بوده است چنين كرده ، و اگر خليفهاى براى شما تعيين كنم ، باز كسى كه از من بهتر بوده ، چنين كرده است . اگر ابو عبيدهء جراح زنده بود ، مسلّماً او را براى جانشينى انتخاب مىكردم و چنانچه خداوند از من بازخواست مىكرد ، مىگفتم من از پيغمبر تو شنيدم كه مىگفت ابو عبيده امين اين امّت است ، و اگر سالم ، مولاى ابى حذيفه ، زنده بود او را جانشين خود مىكردم ، و در جواب بازخواست خداوند مىگفتم من از پيغمبر ( ص ) كه مىگفت همانا سالم ، خدا را آن چنان دوست دارد كه اگر از خدا ترسى هم نداشت مرتكب گناه نمىشد . گفته شد : چرا به عبد الله واگذار نمىكنى ، او كه از نظر ديانت و فضل و پيشينهء اسلامى اهليّتاش محرز است ؟ گفت : اولاد خطّاب را بس است كه فقط يك نفر از آنان دربارهء امّت محمّد ( ص ) حساب پس بدهد ، چه قدر خوشحالم كه از اين محاسبه سر به سر بيرون شوم نه سودى برده باشم نه زيانى . سپس باز مراجعه كرده و گفتند : كاش كسى را تعيين مىكردى ؟ گفت : پس از آن حرفى كه زدم خود را حاضر كردم كه كسى براى فرمانروايى شما تعيين كنم كه اميدوار باشم شما را به راه حق بكشاند . اين كلمات را كه مىگفت ، به على ( ع ) اشاره
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 258
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٥٨