مىكند ، آمده است : نسائى صاحب صحيح اين روايت را آورده و در آن اضافه نموده است : چه نيك مردانى هستند اگر زمام خلافت را به دست مرد پيشانى بلند بسپارند ، آن گاه خواهند ديد كه چگونه آنان را بر حق وامىدارد هرچند كه همواره شمشير به دوش باشد : لله درهم ان ولوها الاصلع كيف يحملهم على الحق و ان كان السيف على عنقه « 1 » . من گفتم : سابقهء چنين لياقتى را از او دارى و خلافت را واگزارش نمىكنى ؟ گفت : اگر من مردم را به حال خود واگذارم كسى چنين كرده است كه بهتر از من بود . « 2 » بلاذرى در انساب الاشراف به سند خود از واقدى نقل مىكند كه عمر صحبت از جانشين خود مىكرد ، گفتند چرا سخنى از عثمان نگويى ؟ گفت : اكر چنين كنم عثمان اولاد ابو معيط را بر گردن مردم سوار مىكند .
گفته شد زبير چه طور ، گفت : او در حال رضا مؤمن است و در حال خشم كافر .
گفته شد طلحه ، گفت : او دماغاش به آسمان بلند است و مقعدش در آب .
گفته شد سعد ، گفت : سركردگى لشكر را سزد و فرمانروايى يك ده براى وى زياد است .
گفته شد عبد الرحمن ، گفت : او زن و بچهء خود را اداره نمايد كافى است .
از ابن ميمون روايت شده است كه عمر شورا را به شش نفر واگذاشت و گفت : عبد الله بن عمر نيز با شما باشد ، ولى حق انتخاب شدن را ندارد . « 3 » و بلاذرى در ج 5 ، ص 18 از كتاب انساب الاشراف روايت مىكند از ابو مخنف روايت كرده : عمر بن خطّاب ، چون زخم برداشت به صهيب مولاى عبد الله بن جدعان دستور داد كه بزرگان از مهاجر و انصار را نزد عمر گرد آورد ؛ چون همگى به نزدش رفتند ، به آنان گفت : من كار شما را به يك شوراى شش نفرى از مهاجرين كه سبقت در هجرت داشتند و رسول خدا ( ص ) هنگام وفاتاش از آنان راضى و خشنود بود ، واگذار كردم تا يكى را از ميان
هامش
( 1 ) . جملهء و ان كان السيف على عنقه طبق نظر مؤلّف محترم ترجمه شده است . ( مترجم )
( 2 ) . الرياض النقره ، ج 2 ، ص 72 .
( 3 ) . انساب الاشراف ، ج 5 ، ص 17 .