كرد و اضافه نمود : ولى صلاح كار خود را در اين ديدم كه در حال حيات و پس از مرگ زير اين بار مسئوليّت نروم . . . « 1 » و بلاذرى از عمرو بن ميمون روايت مىكند كه گفت : من شاهد زخم خوردن عمر بودم ، سپس حديث مفصّلى ذكر مىكند . پس از آن مىگويد : عمر گفت على ، عثمان ، طلحه ، زبير ، عبد الرحمن بن عوف ، سعد بن ابى وقاص را به نزد من بخوانيد و با هيچ يك از اين شش نفر سخن نگفت مگر با على و عثمان . به على ( ع ) گفت : يا على شايد اين جماعت در بارهء تو شناسايى پيدا كنند كه تو خويشاوند رسول خدا ( ص ) هستى ، و نيز افتخار دامادى او را داشتى و خداوند چه مقامى از فقه و دانش به تو عنايت كرده است ، اگر زمام اين كار را به دست گرفتى ، تقوى را از دست مده . سپس عثمان را صدا كرد و گفت : اى عثمان شايد اين جماعت حق را بشناسند كه داماد پيغمبر ( ص ) بودى و پير مرد هستى ، اگر حكومت به دست تو افتاد ، از خدا به پرهيز و خاندان ابى معيط ( خويشاوندان عثمان ) را بر گردن ملّت سوار مكن ، پس گفت : صهيب را به نزد من بخوانيد . چون حاضر آمد او را چنين دستور داد : سه روز ، امامت جماعت مردم به عهدهء توست و اين چند نفر بايد در خانهاى خلوت كنند و شورا را تشكيل دهند ، اگر باتّفاق آراء يكى از خودشان را معيّن كردند ، هر كس با او مخالفت كرد ، سر از بدناش برداريد ، چون از نزد عمر بيرون شدند . عمر گفت : اگر كار خلافت را به دست « اجلح » ( مردى كه قسمت جلو سر كم مو باشد و مقصود على ( ع ) بود ) بسپارند ، مردم را نيكو به راه راست رهبرى كرده به سرمنزل مقصود مىرساند . « 2 » ابن عمر گفت : يا امير المؤمنين ! چه مانعى دارد كه تو خود او را تعيين كنى ؟ گفت : نمىخواهم زنده و مرده من زير اين بار باشد و قريب به همين روايت است آن چه در طبقات ابن سعد آمده است . « 3 » و در الرياض النضره پس از بيان آن چه كه عمرو بن ميمون از عمر در بارهء على نقل
هامش
( 1 ) . عقد الفريد ، ج 3 ، ص 73 .
( 2 ) . انساب الاشراف ، ج 5 ، ص 16 : ان ولوها الاجلح لسلك بهم الطريق .
( 3 ) . طبقات ابن سعد ، ق 1 ، ج 3 ، ص 243 .