و امّا داستان پيوستن زياد به نسب معاويه را مورّخين زير نقل كردهاند : ابن اثير در بيان حوادث سال 44 ه - . ، ابن عبد البر در استيعاب در ترجمهء زياد ، يعقوبى در تاريخ خود ، ج 2 ، ص 195 ؛ مسعودى در مروج الذّهب ، ج 2 ، ص 54 ؛ سيوطى در تاريخ خود ، ج 4 ، ص 259 در بيان حوادث سال 44 به طور اشاره ، و در حوادث سال 160 ، ص 334 و 335 ؛ و صحيح مسلم ، ج 1 ، ص 5 و 7 ؛ و در اسد الغابه در ترجمهء زياد و ابن عساكر در ج 5 ، ص 409 - 421 و ديگر كتابهاى تاريخ و ترجمه كه به ملاحظهء اختصار از ذكر آنها خوددارى كرديم .
نتيجهء ارزيابى و تحقيق
به اجماع مورّخين و دانشمندان علم انساب ، زياد در فراش عبيد رومى از زن بدكارهاش به نام سميّه متولّد شده است و همگى گفتهاند كه ابو سفيان به طائف رفته از ابو مريم سلولى فاحشهاى خواست و اين كه چگونه به وصال سميّه رسيد كه ما از بيان آن خوددارى كرديم و حرفى كه محرمانه در مجلس عمر گفت و از ترس عمر اظهارش نكرد . و نيز گفتهاند كه زياد را به عبيد نسبت مىدادند ، تا آن كه معاويه او را به نسب خود پيوست و چگونه اين كار مورد انكار و اعتراض بنى اميّه واقع شد .
و اشعارى در اين باره گفته شد و انتقادى كه فقها از معاويه كردند كه معاويه بر خلاف حكم پيغمبر اكرم ( ص ) رفتار كرد كه فرموده است : الولد للفراش و للعاهر الحجر ، قمهء اين داستانها مفصّل است و بياناش به طول مىانجامد و همهء مورّخين نوشتند كه زياد در زمان بنى اميّه به ابو سفيان نسبت داده شد و پس از انقضاء دوران حكومت بنى اميّه ، گاهى به پدر « عبيد » و گاهى به مادرش « سميّه » نسبت داده مىشد .
در اين ميان سيف بن عمر پيدا شد و به خيال افتاد كه با دست بردن به يك روايت به همهء اين هياهو و غوغا خاتمه دهد و در آن روايت شكايت كنندهاى را به نزد عمر فرستاد و از زبان او اين شخص را زياد بن ابى سفيان خواند ، همان عمرى كه خود ابو سفيان از ترس او جرأت اظهار حقيقت قضيّه را نداشت و در آخر روايت هم گفت كه