روبهروى هم واقع شده ، هر يك پنجرهاى مقابل هم داشتند ، روزى هنگامى كه جمعى در منزل ابى بكره نشسته مشغول صحبت بودند ، به ناگاه بادى وزيدن گرفت و پنجرهء اطاق را باز كرد ، ابو بكره از جا برخاست تا پنجره را ببندد . تصادفاً باد پنجرهء اطاق مغيره را نيز باز كرده بود ، نگاه ابو بكره به مغيره افتاد كه در ميان دو پاى زنى است به چند نفرى كه نزدش بودند ، گفت : برخيزيد و بنگريد . سپس گفت : گواه باشيد ، گفتند : اين زن كيست ؟ ! ابو بكره گفت : امّ جميل است ( زنى بود خدمتگزار كه به منزل مغيره و ساير امرا و اشراف رفت و آمد داشت ) آنان گفتند : ما فقط پايينتنههايى ديديم ولى صورت آنان را تشخيص نداديم ( انّما اعجازاً و لاندرى ما الوجه ) و چون زن از جاى خود برخاست ايشان در اين باره تصميم گرفتند كه زانى را تعيين كنند . ( ثم انّهم صمموا حين قامت ) .
سپس در كيفيت گواهى مىگويد كه مغيره به عمر گفت : از اين كار بردگان بپرس مرا در چه حالى ديدند رو به طرف آنان بودم و يا پشت به آنان ؟ و زن را چگونه ديدند و شناختند ؟ اگر از پيش رو مرا ديدهاند ، پس من در چنين خانهء بىحفاظ چگونه خود را از ديدهها مىپوشانم ؟ و اگر از پشت مرا ديدند ، به چه وجه شرعى به خانهء من كه با عيالم بودم نگاه كردهاند ؟ به خدا قسم ! من فقط با همسر خودم همبستر شدم و همسرم بىشباهت به امّ جميل نيست .
پس از آن مىگويد كه ابو بكره و نافع « 1 » گفتند كه ما دو نفر ، مغيره و آن زن را از پشت سر ديديم ، و شبل « 2 » گفت كه آنان را از پيشرو ديده است و زياد به مانند اينان گواهى نداد ، لذا عمر دستور داد كه به آن سه گواه به مقدار حدّ شرعى تازيانه زدند و به مغيره
هامش
( 1 ) . نافع بن حرث بن كلده ثقفى مادرش سميّه كنيز حرث بود و حرث اعتراف كرد كه نافع فرزند اوست ، او ساكنين بصره و اول كسى بود كه در بصره شتر دارى كرد . عمر بن خطاب ده جريب از زمينهاى بصره تيول او كرد . استيعاب ، ج 3 ، ص 512 ؛ واصابه ، ج 3 ، ص 159 .
( 2 ) . شبل فرزند معبد عبيد بن حارث بن عمرو بن على بن اسلم بن احمس بجلى احمسى است . اختلاف كردهاند در اين كه آيا او از كسانى است كه محضر رسول خدا ( ص ) را درك كرده است و در شمار اصحاب است ؟ يا اين كه حضرتاش را درك نكرده و از تابعين محسوب است . اصابه ، ج 2 ، ص 159 .