اين افسانه را ابن كثير در تاريخ خود « 1 » به طور تفصيل از سيف روايت كرده و ابو الفرج نيز در الاغانى همين روايت را به تفصيل از طبرى نقل كرده است ، آرى اين دانشمندان همگى اين افسانه را از سيف نقل كردهاند .
داستان علاء به روايت غير سيف
روايت سيف را دربارهء داستان علاء خوانديم و امّا غير سيف در اين مورد روايت ديگرى دارند كه با روايت سيف نمىسازد ، بلاذرى در فتوح البلدان « 2 » مىگويد :
علاء در دوران خلافت عمر بن خطّاب ، براى جنگ با مردم « زاره » و « دارين » حركت نمود ، ولى مردم زاره حاضر به جنگ نشدند و از در صلح و سازش در آمدند و با علاء پيمان صلح و متاركهء جنگ بستند و وجه مصالحه اين بود كه يك سوّم دارايى شهر و يك سوّم هرچه طلا و نقره كه آن جاست متعلّق به او باشد و از دارايى آنان كه در خارج شهر است نصف بگيرد و اخنس بن عامرى به نزد علاء آمد و اظهار داشت كه اينان نسبت به خودشان با تو صلح كردهاند و امّا نسبت به خانوادههاىشان كه در دارين هستند صلحى واقع نشده است . شخصى به نام « كرازنكرى » علاء را از راهى خشكى كه از ميان آب به دارين كشيده شده بود راهنمايى كرد . علاء با عدّهاى از مسلمانان از همان راه روانه شدند ، اهل دارين كه از همه جا بىاطّلاع بودند ناگهان صداى تكبير لشكر اسلام را شنيده ، از منزلگاهشان بيرون آمدند و از سه جبهه مورد حمله قرار گرفتند . جنگجويان آنان به دست سربازان اسلامى كشته شدند و خانوادههاىشان نيز اسير گرديدند .
متن روايت سيف و تطبيق آن با روايت تاريخنگاران ديگر
تا اين جا روايت سيف و غير سيف را در مورد داستان علاء و ارتداد مردم بحرين ملاحظه فرموديد . اينك اين دو سلسله روايات را كه مضموناً مخالف هم مىباشند با هم تطبيق و مقايسه مىكنيم و بطلان روايت سيف را از نظر متن و ساختگى بودن آن روشن
هامش
( 1 ) . تاريخ ابن كثير ، ج 6 ، ص 328 و 329 .
( 2 ) . فتوح البلدان ، 92 - 93 .