در اين هنگام به واسطهء تابش نور آفتاب ، موج آبى از دور نمايان شد . علاء متوجّه صف جماعت شد و گفت : كسى برود و ببيند اين چيست ؟ آن كس رفت و بازگشت ، اظهار نمود سرابى بيش نيست ، مجدّداً علاء دست به دعا برداشت ، سراب ديگرى جلوه كرد ، آن نيز مانند اوّلى بود ، پس علاء برخاست و مردم نيز برخاستند ، همگى به طرف آب به راه افتاديم تا آن كه به آب رسيده از آن آشاميديم و خود را شستشو داديم ، هنوز آفتاب بلند نشده بود كه ديديم شتران از هر طرف به سوى ما رانده مىشوند . پس وقتى به ما رسيدند به زانو در آمده و نشستند . هركس مركب خود را تصاحب كرد بدون اين كه رشتهاى را از دست داده باشيم ، مركبها را مكرّر آب داديم و خود نيز سيراب شده پس از آن حركت كرديم . ابو هريره رفيق من بود ، چون از آن محل گذشتيم و آن محل از نظر ما ناپذيد گشت ، ابو هريره به من گفت : جاى آب را مىشناسى ؟ گفتم : از همهء مردم بهتر به اين سرزمين آشنا هستم ، گفت : با من باش تا مرا بر لب آن آب برسانى ، من و او ره همراه يكديگر آمديم و به همان محل رسيديم ، ولى با كمال تعجّب ديديم نه استخرى هست و نه از آب اثرى پيداست . من به او گفتم : به خدا قسم ! اگر نه اين بود كه من در اين جا استخرى نميبينم ، مىگفتم اين همان محل است . و جالبتر اين كه پيش از اين روز نيز ، من آبى در اين جا نديده بودم . ما در اين گفتگو بوديم كه چشم ابو هريره به آفتابهء خود افتاد كه پر از آب بود ، گفت : اى ابو سهم ! به خدا قسم كه اين جا همان جاست و من براى همين آفتابه بازگشتم و او را به خاطر همين آفتابه بازگرداندم ، من آن را پر كرده بودم و در كنار استخر نهاده بودم تا بازگشته بدانم آيا از آب خبرى هست يا آن كه نمايان شدن آب در اين صحرا ، معجزه بوده است . اكنون دانستم كه معجزهاى بوده است . پس ابو هريره خداى را سپاس گفت و به راه افتاديم .
سيف پس از اين ، جنگ علاء را با مرتدان اهل بحرين نقل مىكند و مىگويد : لشكر علاء بر آنان در شبى كه همگى مست بودند ، پيروز گشت تا آن كه در صفحهء 526 از آن كتاب مىگويد : چون علاء از ناحيهء آنان آسوده خاطر گرديد ، مردم را به حركت به سوى شهر « دارين » دعوت كرد ، و آنان را گرد آورده خطبهاى خواند و گفت : خدا احزاب
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 213
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢١٣