مأمور كرد تا با مرتدين بحرين بجنگد تا آنجا كه گويد :
« ما را از راه دهناء « 1 » ، حركت داد همين كه به وسط آن بيابان رسيديم و خداوند خواست آيتى از آيات خود را به ما نشان دهد ، علاء از مركب پياده شد و به مردم نيز دستور داد پياده شوند ، پس از آن كه همگى آن جا فرود آمديم ، ناگهان شتران ما در آن دل شب ، رم كرده ، پا به فرار گذاشتند و همهء اموال و اثاثيّهء ما ، در آن شنزار از دست رفت به طورى كه چون فرود آمديم ، پيش از آن كه منزل كنيم از شتر و توشهء راه و خيمه و خرگاه چيزى براى ما نمانده بود و همه چون بار شتران رميده بود ، در شنزار آن بيابان ناپديد گشتند ، هيچ جمعيّت غمزدهاى را سراغ ندارم كه به اندازهء ما در آن شب ، گرفتار غم و اندوه شده باشد ، تا حدّى كه از حيات خود مأيوس گشتيم و هر يك از ما وصيّت خود به ديگرى مىكرد ، در اين موقع ، منادى علاء ندا در داد و لشكريان را به تجمّع فرا خواند ، همه دور علاء گرد آمديم علاء رو به ما كرد و گفت : اين حالت چيست كه در شما ؟
مردم در جواب گفتند : چه جاى ملامت ماست ؟ در حالى كه ما به وضعى درآمدهايم كه اگر شب را به همين حال بگذرانيم ، هنوز آفتاب فردا گردم نشده از ما حديث و حكايتى بيش نخواهد ماند .
علاء گفت : اى مردم ! نترسيد مگر شما مسلمان نيستيد ؟ مگر شما در راه خدا قدم برنمىداريد ؟ مگر شما ياوران خدا نيستيد ؟
گفتند : چرا .
گفت : پس من شما را بشارت مىدهم ، و به خدا سوگند ياد مىكنم كه خدا هرگز كسى را كه موقعيّتى مانند موقعيّت شما داشته باشد ، خوار و ذليل نخواهد كرد . چون صبح طلوع كرد ، منادى نداى نماز در داد و علاء نماز را اقامه كرد و ما بعضى با تيمّم نماز گزارديم و بعضى هم از اوّل شب همچنان با وضو مانده بودند . علاء چون از نماز فارغ شد دو زانو نشست . مردم نيز دو زانو نشستند ، او خود روى به دعا كرد و مردم نيز رو به دعا كردند .
هامش
( 1 ) . دهناء از زمينهاى طايفه بنى تميم است و در آن هفت كوه از شن تشكيل يافته است : معجم البلدان ، ج 4 ، ص 115 .