نمىگرفت ، لذا گفت : بس كن عمر ! خالد به نظر خود تأويلى كرده و به خطا رفته است ، زبانت را از او كوتاه كن و ديگر در اين باره سخن مگوى . ابو بكر خونبهاى مالك را پرداخت و نامهاى به خالد نوشته ، احضارش نمود و او پس از حضور ، جريان را به ابو بكر توضيح داد و ابو بكر عذر خالد را پذيرفت و در ازدواجى كه از نظر عرب عيب بود ، سرزنشاش نمود !
6 . سيف در حديث ديگر مىگويد : جمعى از نظاميان خالد ، گواهى دادند كه ما اذان و اقامه گفته ، نماز خوانديم . مالك نيز چنين كرد ، ولى جمعى ديگر گواهى دادند كه هيچ يك از اين كارها نبوده است و به همين جهت او را كشتند .
برادر مالك ، متمّم بن نويره آمده و ضمن اشعارى ادّعاى خون مالك را نمود و مطالبهء اسيران را مىكرد ، ابو بكر نوشت تا اسيران را به وى بازگردانند ، عمر دربارهء خالد اصرارى داشت كه ابو بكر او را معزول نمايد و گفت كه در شمشيرش طغيانى است ( اختيار شمشير خود را ندارد و نبايد قدرت را در اختيار چنين كسى گذاشت ) ابو بكر در پاسخ گفت : نه اى عمر ! من هرگز شمشيرى را كه خدا آن را براى جان كفّار كشيده است ، در نيام نكنم .
7 . سيف در آخرين روايت خود چنين گفته است : مالك از مردان پرمو بود و چون نظاميان سرهاى مقتولين را پايهء ديگ نمودند ، سرى نماند كه آتش به پوست آن سر نرسيده باشد به جز سر مالك كه طعام ديگ پخته شد و آمادهء استفاده گرديد ولى هنوز سر مالك به واسطهء موهاى انبوهى كه داشت نسوخته بود .
متمّم ، شعرى دربارهء وى سرود و خشكيدگى شكم مالك را - كه جزء افتخارات قهرمانان جنگ بود - ستود . عمر ، پيش از اين ديده بود كه مالك چگونه به محضر پيامبر ( ص ) وارد شده بود ، لذا گفت : مگر چنين بود اى متمّم ؟ ! گفت : از نظر من آرى .
اين بود خلاصهء آن چه كه در روايات سيف يافتيم .
عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 202
مساهمون: السيد مرتضى العسكري
ص٢٠٢