تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عبدالله بن سبأ و ديگر افسانه هاى تاريخى — صفحة 201

مساهمون:

ص٢٠١
بازجويى كنيد ، چنانچه ضمن بازجويى به پرداخت زكات اعتراف كردند ، اسلام‌شان را بپذيريد و اگر نپذيرفتند هيچ كيفرى ندارند مگر تاخت و تاز بر آنان . افراد نظامى خالد كه به مأموريّت رفته بودند ، بازگشتند و مالك بن نويره را با گروهى از افراد قبيله و عموزادگان‌اش به نزد خالد آوردند ، در ميان نظاميان اختلاف افتاد بعضىها كه از جمله ابو قتاده بود گواهى دادند كه مالك و همراهان‌اش اذان و اقامه گفته ، نماز خواندند . چون اين اختلاف روى داد خالد دستور داد كه مالك و همراهان‌اش را زندانى كنند و تصادفاً شب بسيار سردى بود كه هيچ‌كس را طاقت تحمّل آن سرما نبود و هرچه بيشتر از شب مىگذشت ، سرما شديدتر مىشد . خالد دستور داد كه اسيران خود را گرم نگاه داريد و اين دستور به جملهء ادفئوا اسراكم ابلاغ گرديد كه در لغت كنايه به معناى گرم كردن و نيز كنايه از كشتن بود ، و در لغت ديگران ادفه كه شباهت به لغت ادفئه دارد ، به معناى كشتن بود . مردم كه اين جمله را شنيدند چنين گمان كردند كه خالد دستور كشتن آنان را صادر نموده است ، لذا اسرا را كشتند و قاتل مالك ، ضرار بن ازور بود ، چون ناله و فرياد به گوش خالد رسيد از منزل خود بيرون شد و ديد كه كار از كار گذشته است ، گفت : وقتى خدا ارادهء كارى فرمايد انجام مىدهد . « 1 » پس از پايان كار ، اطرافيان خالد دربارهء مقتولين به گفتگو و اختلاف پرداختند ، ابو قتاده رو به خالد كرده ، گفت : اين كار تو بود ، خالد نهيبى بر وى زد ، ابو قتاده با خشم و غضب به راه افتاد تا به نزد ابو بكر آمد ، ولى ابو بكر بر ابو قتاده خشم گرفت تا آن كه عمر وساطت كرد ، امّا ابو بكر از او راضى نشد مگر به اين كه به نزد خالد بازگردد ، او نيز بازگشته ، با خالد به مدينه آمد و خالد ، امّ تميم دختر منهال ( همسر مالك ) را به ازدواج خود درآورد و با او هم‌بستر نشد تا عدّه‌اش سر آمد . « 2 » عمر به ابو بكر گفت كه در شمشير خالد ، سركشى و طغيانى است و به فرض كه همه جا چنين نباشد ، دربارهء مالك چنين است ، بايد او را به قصاص مالك بگيرى و در اين باره اصرار زيادى نمود . ولى ابو بكر ، هيچ يك از كارمندان و مأمورين خود را به قصاص
هامش
( 1 ) . اذا اراد الله امراً اصابه . ( 2 ) . ازدواج در جنگ ، براى عرب خوشايند نبود و مورد سرزنش بود .