احاطه كردند ، قبيلهء مالك را به ترس و وحشت انداخته و سلاح جنگ بر تن آراستند و به حال آماده باش در آمدند .
ابو قتاده گويد : ما گفتيم : ما مسلمانيم .
آنان گفتند : ما نيز مسلمانيم .
فرماندهء لشكر گفت : پس چرا اسلحهء جنگ با خود داريد ؟
گفتند : شما چرا اسلحه به همراه داريد ؟
ما گفتيم : اگر چنانچه راست مىگوييد شما مسلمانيد ، سلاح را بر زمين گذاريد .
ابو قتاده گويد : آنان سلاح بگذاشتند ، سپس ما نماز خوانديم آنان نيز نماز خواندند .
ابن ابى الحديد در شرح خود پس از اين ، مىگويد : همين كه اسلحه را فرو گذاشتند همه را به حالت اسيرى به ريسمان بسته نزد خالد آوردند « 1 » و در كنز العمال « 2 » و تاريخ يعقوبى « 3 » اين داستان را چنين نقل كردهاند :
مالك بن نويره ، براى گفتگو نزد خالد آمد . همسرش نيز به دنبالاش آمد ، چون چشم خالد بر آن زن افتاد دلباختهء او شد و خطاب به مالك گفت : به خدا قسم ديگر به قبيلهء خود بازنگردى ، من تو را خواهم كشت .
مالك بن نويره ، براى گفتگو نزد خالد آمد . همسرش نيز به دنبالاش آمد ، چون چشم خالد بر آن زن افتاد دلباختهء او شد و خطاب به مالك گفت : به خدا قسم ديگر به قبيلهء خود بازنگردى ، من تو را خواهم كشت .
و باز در كنز العمال آمده است : خالد بن وليد مدّعى شد كه مالك بن نويره ، مرتد شده است و استنادش در اين دعا ، به حرفى بود كه اظهار مىكرد از مالك به گوشش رسيده است ، مالك اين خبر را تكذيب نمود و گفت : من همچنان مسلمانم و تغيير و تبديلى در دين خود ندادهام ، و ابو قتاده و عبد الله بن عمر نيز را راستى گفتارش گواهى دادند ، در اين هنگام خالد ، مالك را به پيش كشيده و به ضرار بن ازور دستور داد كه گردن مالك را بزند . سپس خالد همسر مالك را كه امّ تميم نام داشت ، تصّرف نموده با وى همبستر شد . « 4 »
هامش
( 1 ) . فلما وضعوا لسلاح ربطوا اسارى فاتوا بهم خالداً .
( 2 ) . كنز العمال ، ج 3 ، ص 132 .
( 3 ) . تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 110 .
( 4 ) . كنز العمال ، ج 3 ، ص 132 .