3 . عبد الله بن عبّاس « 1 »
ابن عبّاس گويد : عمر به من گفت : اى پسر عبّاس ! مىدانى چه چيز سبب شد كه مردم پس از رحلت پيامبر ( ص ) با شما بيعت نكنند ؟ من چون نخواستم جواباش را داده باشم ، گفتم : چنانچه من آگاه نباشم امير المؤمنين مرا آگاه خواهد ساخت .
عمر گفت : حاضر نبودند ببينند كه نبوّت و خلافت هر دو در يك جا جمع شده و هر چه عظمت و افتخار است نصيب خاندان شما گردد ، از اين رو قريش خلافت را براى خود برگزيد و به مقصود خويش نيز نائل آمد .
گفتم : يا امير المؤمنين ! اگر اجازه دهى و خشمت از من بازگيرى من نيز سخنى بگويم .
گفت : بگو اى ابن عبّاس !
گفتم : امّا اين كه گفتى قريش خلافت را برگزيد ، و سزاوار چنين بود و موفّق شد ، هرگاه قريش آن چه را كه خداوند براى ايشان اختيار نمود برمىگزيدند نه حقّشان از دست مىرفت و نه كسى بر آنها رشك مىبرد . امّا اين كه گفتى دوست نداشتند كه نبوّت و خلافت در ما جمع شود ، پس بدان كه خداى عزّ و جل ، جمعى را در قرآن با اين صفت معرّفى مىكند آن جا كه مىفرمايد :
ذلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأَحْبَطَ أَعْمالَهُمْ ،
« چون آنان دستورهايى را كه خدا بر پيغمبرش فرستاد دوست نداشتند ، از اين رو خداوند ، كردار آنان را قبول نكرده ، باطل ساخت » .
عمر گفت : افسوس ! به خدا سوگند اى ابن عبّاس گزارشهايى دربارهء تو به من مىرسيد كه نمىخواستم باور كنم ولى اكنون مىبينم كه درست بوده است .
گفتم : مگر چه گزارشى رسيده است ؟ اگر حق گفته باشم كه نبايد موقعيّتم را نزد تو متزلزل نمايد و اگر باطل باشد ، براى چون منى سزاوار است كه باطل را از خود دور سازم .
هامش
( 1 ) . عبدالله فرزند عباس عموى پيغمبر بود و او را ابن عباس مىخواندند ، و اين گفتگوى ميان عمر و ابن عبّاس را طبرى ، در ج 3 در ذكر سيرت عمر آورده است و ابن ابى الحديد در شرح « لله بلاد فلان » ج 12 ، ص 49 و 51 چاپ ايران از احمد بن ابى طاهر با ذكر سند نقل مىكند و در آن گفتار به طور صريح بيان شده كه آنچه عمر را واداشت و نگذاشت وصيّت پيغمبر ( ص ) نوشته شود اين بود كه مىدانست وصيّت دربارهء على نوشته خواهد شد .