در تاريخ يعقوبى چنين آمده است :
« مردم براى بيعت با ابو بكر از روى سعد و فرشى كه براى او گسترده شده بود ، مىپيدند به طورى كه نزديك بود وى را لگدمال كنند . جمعى كه اطراف سعد را گرفته بودند ، فرياد زدند : مواظب باشيد كه سعد را لگدمال نكنيد .
عمر پاسخ داد : او را بكشيد كه خدا وى را بكشد . آن گاه بر بالين سعد ايستاد و گفت : مىخواهم چنان تو را پايمال كنم كه اعضايت در هم شكند . در اين هنگام قيس بن سعد آمده ، ريش عمر را گرفت و گفت : به خدا سوگند ! اگر يك مو از سر سعد كم شود يك دندان سالم برايت باقى نخواهد ماند .
ابو بكر بانگ زد : اى عمر ! آرام باش كه در اين موقع حسّاس به آرامش بيشتر احتياج داريم . « 1 » عمر بازگشت و سعد را به حال خود گذاشت . در اين هنگام سعد رو به وى كرده ، گفت : به خدا سوگند ! اگر مىتوانستم به پا خيزم چنان غرّشى از من در اطراف و كوچههاى مدينه مىشنيدى كه خود و يارانت از وحشت در سوراخ پنهان مىشديد . به خدا قسم ! نزد گروهى مىفرستادمت كه فرمانبردار آنان بودى نه فرمانروا . پس روى به ياران خود نمود و گفت : مرا از اين جا بيرون بريد . ياراناشش وى را به دوش گرفته و به منزلاش بردند » . « 2 » ابو بكر جوهرى مىگويد :
« عمر در اين روز ، خيلى تلاش مىكرد ، او پيش روى ابو بكر مىدويد و شعار مىداد : توجّه كنيد ! مردم با ابو بكر بيعت كردند . . . .
مردم با ابو بكر بيعت كردند و با اين حال و هيئت او را به سوى مسجد آوردند تا ديگران نيز با وى بيعت كنند . على ( ع ) و عبّاس كه هنوز از غسل دادن بدن پيغمبر ( ص ) فارغ نشده بودند ، صداى تكبير را از مسجد پيامبر ( ص ) شنيدند . پس على ( ع ) پرسيد :
هامش
( 1 ) . از اين جا خوب مىتوان دريافت كه دو خليفه چه طور در سياست با يكديگر تشريك مساعى نموده ، به نعل و ميخ مىزدند !درشتى و نزمى به هم در به است * چو رگزن كه جرّاح مرهم نه است( 2 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 455 - 459 و تاريخ يعقوبى ، ج 2 ، ص 123 .