نائل آمدند ، ( 1 ) امام در آن حال بانگ برآورد : « اى عموزادگانم ، اى اهل بيتم ! شكيبايى كنيد ، صابر باشيد ، به خدا از امروز ديگر هوان و خوارى نبينيد . »
[ شهادت قاسم بن الحسن عليهما السلام ]
راوى گويد : نوجوانى كه گوئيا صورتش چون پارهء ماه مىدرخشيد « 1 » بيرون شد و به قتال پرداخت ، ابن فضيل ازدى ضربتى بر سر مباركش فرود آورده آن را بشكافت ، نوجوان با صورت به زمين آمد و صيحه زد : يا عمّاه .
حسين عليه السّلام با شتاب باز شكارى و خشم شير خشمگين شتابيده ضربت شمشيرى بر ابن فضيل وارد آورد و او دستش را سپر جان كرد و شمشير امام دستش را از آرنج قطع فرمود ، ابن فضيل فرياد بر آورد ، فريادش را لشكر شنيده و حمله كرده تا نجاتش دهند ، و بدن نوجوان زير سم اسبها قرار گرفت تا شهيد گرديد .
گويد : بعد از فرو نشستن غبار جنگ ، حسين عليه السّلام را ديدم كه بر سر غلام ايستاده و آن نوجوان زمين را با پايش مىكاويد و امام مىفرمود : « دور بادند از رحمت خدا آنان كه تو را كشتند ، آنان كه روز قيامت جدّت با آنان مخاصمه كند » .
بعد فرمود : « بر عمويت ناگوار است از اين كه او را بخوانى و او جوابت نگويد يا پاسخت را بدهد ليكن سودى برايت نداشته باشد : به خدا كه اين روزى است كه دشمن او زياد و ياور او اندك است » .
بعد نوجوان را به سينهاش گرفته و حملش نموده در ميان شهداى اهل بيت قرار داد .
[ شهادت على اصغر عليه السلام ]
گويد : چون حسين عليه السّلام قتلگاه جوانان و يارانش را نگريست ، براى جنگ با دشمن با نفس نفيس خود عزيمت فرمود ، و ندا در داد : « آيا مدافعى هست كه از حرم رسول اللَّه دفاع كند ؟ آيا خداشناسى هست كه در حقّ ما هراس خدا را در پيش گيرد ؟
آيا فريادرسى هست كه به اميد رحمت خدا به فرياد ما برسد ؟ آيا ياورى هست كه به اميد آنچه در نزد خداست ما را يارى رساند ؟ » .
هامش
( 1 ) - او قاسم بن الحسن بن علىّ ، برادر ابو بكر الحسن ، برادر تنى اوست كه قبل از وى شهيد شد .
مقاتل الطالبيّين : 50 .