فقل للشّامتين بنا افيقوا * سيلقى الشّامتون كما لقينا
( 1 ) بگو به شماتتگران به ما آرام باشيد ، چه هر چه به ما رسيد به شماتتگران خواهد رسيد بعد فرمود :
( أما و اللَّه لا تلبثون بعدها إلّا كريث ما يركب الفرس حتّى يدور بكم دور الرحى و يقلق بكم قلق المحور ، عهد عهده إليّ أبي عن جدّي ،
فَأَجْمِعُوا أَمْرَكُمْ وَ شُرَكاءَكُمْ ، ثُمَّ لا يَكُنْ أَمْرُكُمْ عَلَيْكُمْ غُمَّةً ، ثُمَّ اقْضُوا إِلَيَّ وَ لا تُنْظِرُونِ
)
، « به خدا كه به شما مهلتى چون درنگ زمان يك سوار شدن اسب بيش ندهند تا آن كه آسياب زمان شما را در زير چرخش خرد و ريز كند . آرى اين عهدى است از پدرم و از جدّم ، پس كارتان را با شركايتان جمع كنيد تا بعد از آن بر شما اندوهى نباشد آن گاه به من تاخته و مهلت ندهيد » .
حقّا كه من بر كسى توكل كردم كه پروردگار من و شماست ، هيچ جنبندهاى نباشد جز آن كه در چنبر قدرت اوست ، حقا كه پروردگارم بر صراط مستقيم باشد .
خداوندا باران آسمان را از اينان دريغ فرما ، و به قحطىاى چون قحطى زمان يوسف اينان را مبتلا فرما ، خداوندا غلام ثقيف ( حجاج بن يوسف ) را بر آنان مسلّط فرما تا جام آكندهء از بلا و ظلم ( ذلت و خوارى ) را به اينها بچشاند ، چه آنان ما را تكذيب كرده بىيارمان گذاشتند ، تويى پروردگار ما ، بر تو توكل و به سويت انابه كنيم ، و مصير به سوى توست » .
سپس امام فرود آمد و اسب مرتجز رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه و آله را بخواست و بر آن نشست و يارانش را آمادهء جنگ نمود ، از امام باقر عليه السّلام روايت شده : « ياران امام چهل و پنج سوار و يك صد نفر پياده بودند » و جز اين نيز روايت شده .
راوى گويد : عمر بن سعد به پيش تاخت و تيرى سوى لشكر حسين عليه السّلام انداخت و گفت : نزد امير شهادت دهيد : من اوّل تير را انداختم ، تيرها چون قطرات باران روان شد .
امام عليه السّلام به اصحاب فرمود : « خداى رحمت كند شما را برخيزيد براى مرگ ، مرگى