آمده از همسر خود شاكّى گرديد . شريح را گفتم : خدا كارت را نيك سازد ! من اين زن را به غايت مظلوم مىدانم . گفت : از كجا دانستى ؟ گفتم : از شدّت گريهاش . گفت : گريهء او تو را نفريبد كه برادران يوسف عليه السّلام هم در نزد پدر اينگونه گريستهاند .
3352 - بدعت
« محمّد بن سايب » گفته : با تنى چند از شعرا ، قصايد متين را در مدح اسحاق بن ايوب كه امير موصل و جزير بود انشا كرده ، به نزد وى رفتيم . مأمول داشتيم كه صراف انصافش جيب و بغل آمال ما را از سيم و زر مملو دارد . مدتى به اميد عطاى وى توقف نموده به وضع پيوست كه خاك در ديدهء مردمى كه به مفتاح نصيب درى از كرم به روى ما نخواهد گشود پس محمّد بن سايب تدبيرى انديشيده ، به نزد اسحاق رفته ، گفت :
تدرون ما قالت لأترابها * فى البر منا بدعة العالم
* * * آيا مىدانى كه « بدعت » دانشمند به ما چه گفت ؟
بدعت جاريه و معشوقهء اسحاق بود . از اين معنى فرحان و شادان شده ، گفت : چه گفت ؟ محمّد گفت : گفته :
باللّه ان صنعت لى خاتما * فانقش اسحاق على الخاتم
* * * سوگند به خدا كه اگر براى من انگشترى مىسازيد ، نقش نگين آن كلمهء اسحاق باشد .
اسحاق را شعف و انبساطى حاصل شده ، يك دست خلعت فاخره و صدر زر سرخ به سبيل استمرار به وى عطا نمود و غلام بديع الجمالى را كه در نزد خود داشته به بدعت بخشيد .
3353 - وفاى به عهد
از « ابو عبيده » مروى است : طايفهاى را كه از اطاعت حجّاج سرباز زده گرفته ، نزد حجّاج آوردند ؛ به قتل جملگى فرمان داد ؛ يكى نشد كه آن هم از اقامت نماز شام ، صبح عمرش به شام نرسيده بود تمامى را گردن زده و آن شخص را به « قتيبة بن مسلم » سپرد كه امشب آنرا نگه دارد و فردا به منش باز آر ! قتيبه گفت : او را با خود بردم و در راه مرا گفت از دست حجّاج جان نبرم ردّ ودايع مردم و وصاياى اهل و عيال نيز از واجبات است ؛ يك امشب مرا به كفالت حق تعالى