3009 - فارغ از خويش
شير خدا شاه ولايت على * صيقلى شرك خفى و جلى
روز احد چون صف هيجا گرفت * تير مخالف به پيش جا گرفت
روى عبادت سوى محراب كرد * پشت به در و سر اصحاب كرد
خنجر الماس چون بنداختند * چاك به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچهء زنگاركون * آمد از آن گلبن احسان برون
گلگل خونش به مصلى چكيد * گشت چو فارغ ز نماز آن بديد
اين همه گل چيست ته پاى من ؟ * ساخته كله ز مصلاى من
صورت حالش چو نمودند باز * گفت : كه سوگند به داناى راز
كز الم تيغ ندارم خبر * گرچه ز من نيست خبردارتر
طاير من سدرهنشين شد چه باك * كه شودم تن چو قفس چاكچاك
« جامى » از آلايش تن پاك شو ! * در قدم پاكروان خاك شو !
شايد از آن خاك به گردى رسى * گرد شكافى و به مردى رسى
( جامى )
3010 - تغيير خلق
اختلاف كردهاند در اينكه انسان را تغيير خلق ممكن است يا نه ؟ « غزالى » در « احيا » و « محقّق طوسى » در اخلاق بر آنند كه : ممكن التغير است و حديث نبوى صلّى اللّه عليه و إله كه فرموده : « حسّنوا اخلاقكم » مؤيد اين معنى است و بعضى اكابر امكان تغيير را منكرند چنانچه گفتهاند :
لكلّ داء دواء يستطاب به * الّا الحماقه اعيت عن تداويها
و كلّ جراحة لها دواء * و سوء الخلق ليس له دواء
* * * براى هر دردى ، دوايى است كه با آن اميد بهبودى مىباشد مگر حماقت و نادانى كه هر طبيبى را خسته و ناتوان مىسازد . هر زخمى را دوايى است ، مگر زخم بداخلاقى كه آنرا دوايى نيست .
« راغب اصفهانى » در « ذريعه » مذكور نموده : آنانكه انكار تغيير خلق كنند ، مقصودشان نفس