تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1122

مساهمون:

ص١١٢٢
ورزيده‌ام در گرفتارىها هيچ نعمتى مرا شگفت‌زده نساخته است و هيچ‌گاه در جايگاه جزع خشوع نكرده‌ام هرگز سينه مرا امرى قبل از رسيدن آن پر نساخته و چون بر من فرود آمده است سينه‌ام از آن تنگ نشده است .

2955 - روزنهء لا

تصوير لا ، به صورت مقراض ، بهر چيست ؟ * يعنى : ز بهر قطع تعلّق ز ما سواست نور قدم ، ز رخنهء لا مىكند طلوع * خوش خانهء دلى كه از اين رخنه پرضياست فقر است راحت دو جهان ، زينهار از آن ! * ميل غنا مكن كه غنا ، صورت غناست عاريّتى است هرچه دهد گردش سپهر * عارض بود بياض چو از گَردِ آسياست تيريست كج شده كه به آتش بود ، سزا * آن‌را كه قد به خدمت همچون خودى دوتاست نفس تو را خريد حق از بهر بندگى * تصديق اين معامله « إن اللّه اشترى » است ره را ميان خوف و رجا رو كه در خبر * « خير الأمور أوسطها » قول مصطفى است آزارجو عزيز بود ، لطف‌جوى خوار * اين است طبع دهر ، دلت مضطرب چراست ؟ مستلزم ممات بود زهر و قيمتى است * سرمايهء حيات بود آب و كم‌بهاست بهر فراغ دل ، طلبِ گنج مىكنى * آن گنج را كه مىطلبى ، كُنجِ انزواست گردى به ديده از رهِ بىخوابى ار كشى * روش شود به چشم دلت ، كان‌چه توتياست جوع است و عزلت و سَهَر و صَمت ، چار ركن * زين چار ركن ، قصر ولايت ، قوى بناست زين ، چار چاره نيست كسى را كه همّتش * در ساحت زمين دل ، اين طرفه قصر خواست حاشا ! كه حال خوش دهدت ، رو ! كه كار تو * گه ، فكر ما يَجىء و گهى فكر ما مضى است بگذر ز خود ! كه پر نشود از هواى هو * هركس كه نى اناى دلش خالى از اناست پهلو بس است لوح و نى بوريا قلم * در شرح رنج شب كه ز بىبسترى تور است دعوى كنى كه پير شدم زير بارِ دل * برهان مستقيم بر اين دعوى ، انحناست هر ظلمتى كه هست ، ز ناراستى تُوست * خور را كم است سايه ، چو در حدّ استواست گو : تاج و تخت ، زير و زبر شو ! كه باك نيست * درويش را كه تاج نمد ، تخت بورياست
( ناشناس )