ورزيدهام در گرفتارىها هيچ نعمتى مرا شگفتزده نساخته است و هيچگاه در جايگاه جزع خشوع نكردهام هرگز سينه مرا امرى قبل از رسيدن آن پر نساخته و چون بر من فرود آمده است سينهام از آن تنگ نشده است .
2955 - روزنهء لا
تصوير لا ، به صورت مقراض ، بهر چيست ؟ * يعنى : ز بهر قطع تعلّق ز ما سواست
نور قدم ، ز رخنهء لا مىكند طلوع * خوش خانهء دلى كه از اين رخنه پرضياست
فقر است راحت دو جهان ، زينهار از آن ! * ميل غنا مكن كه غنا ، صورت غناست
عاريّتى است هرچه دهد گردش سپهر * عارض بود بياض چو از گَردِ آسياست
تيريست كج شده كه به آتش بود ، سزا * آنرا كه قد به خدمت همچون خودى دوتاست
نفس تو را خريد حق از بهر بندگى * تصديق اين معامله « إن اللّه اشترى » است
ره را ميان خوف و رجا رو كه در خبر * « خير الأمور أوسطها » قول مصطفى است
آزارجو عزيز بود ، لطفجوى خوار * اين است طبع دهر ، دلت مضطرب چراست ؟
مستلزم ممات بود زهر و قيمتى است * سرمايهء حيات بود آب و كمبهاست
بهر فراغ دل ، طلبِ گنج مىكنى * آن گنج را كه مىطلبى ، كُنجِ انزواست
گردى به ديده از رهِ بىخوابى ار كشى * روش شود به چشم دلت ، كانچه توتياست
جوع است و عزلت و سَهَر و صَمت ، چار ركن * زين چار ركن ، قصر ولايت ، قوى بناست
زين ، چار چاره نيست كسى را كه همّتش * در ساحت زمين دل ، اين طرفه قصر خواست
حاشا ! كه حال خوش دهدت ، رو ! كه كار تو * گه ، فكر ما يَجىء و گهى فكر ما مضى است
بگذر ز خود ! كه پر نشود از هواى هو * هركس كه نى اناى دلش خالى از اناست
پهلو بس است لوح و نى بوريا قلم * در شرح رنج شب كه ز بىبسترى تور است
دعوى كنى كه پير شدم زير بارِ دل * برهان مستقيم بر اين دعوى ، انحناست
هر ظلمتى كه هست ، ز ناراستى تُوست * خور را كم است سايه ، چو در حدّ استواست
گو : تاج و تخت ، زير و زبر شو ! كه باك نيست * درويش را كه تاج نمد ، تخت بورياست
( ناشناس )