تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1114

مساهمون:

ص١١١٤
تا ز گرد ره مردى ، نكنى سرمهء چشم * از پس پردهء غيبت ننمايند جمال هركه خاصيّتِ اكسير محبت دانست * به يكى عشوه ، گرو كرد همه منصب و مال آرزومندِ وصاليم ، خدا را ! مپسند ! * ما ، چنين تشنه و درياى كرم ، مالامال
( عصمت بخارايى ) * * *
نمودم باغبان را سرو ، از او جستم نشان تو * كه نامد اين‌چنين نخلى بكشتِ بوستان تو
( درويش دهكى ) * * *
در غم او لذّت عيش از دل ناشاد رفت * خوب غم كرديم چندانى كه عيش از ياد رفت
( درويش دهكى )

2930 - سوز دل

گل همان به كه بهر حرف نيندازد گوش * ورنه درد دل مرغان چمن بسيار است
( ناشناس ) * * *
از قصهء من روايتى مىشنوى * وز سوز دلم حكايتى مىشنوى
( درويش دهكى )

2931 - سزاى من

شاها ! ملكا ! قدِّ فلك را * جز بهر سجود ، خم نكردى بر من كه پرستشت بكردم * ورنا كردم ، ستم نكردى آن چيست ؟ كه از بدى نكردم ؟ * و آن چيست ؟ كه از كرم نكردى ؟ گفتى كه دهم سزاى جرمت * چون وقت رسيد ، هم نكردى
( ناشناس )

2932 - راه وصال

تا با لب تو ، لبم هم‌آواز نشد * و اندر ره وصل ، با تو دمساز نشد