تا ز گرد ره مردى ، نكنى سرمهء چشم * از پس پردهء غيبت ننمايند جمال
هركه خاصيّتِ اكسير محبت دانست * به يكى عشوه ، گرو كرد همه منصب و مال
آرزومندِ وصاليم ، خدا را ! مپسند ! * ما ، چنين تشنه و درياى كرم ، مالامال
( عصمت بخارايى )
* * *
نمودم باغبان را سرو ، از او جستم نشان تو * كه نامد اينچنين نخلى بكشتِ بوستان تو
( درويش دهكى )
* * *
در غم او لذّت عيش از دل ناشاد رفت * خوب غم كرديم چندانى كه عيش از ياد رفت
( درويش دهكى )
2930 - سوز دل
گل همان به كه بهر حرف نيندازد گوش * ورنه درد دل مرغان چمن بسيار است
( ناشناس )
* * *
از قصهء من روايتى مىشنوى * وز سوز دلم حكايتى مىشنوى
( درويش دهكى )
2931 - سزاى من
شاها ! ملكا ! قدِّ فلك را * جز بهر سجود ، خم نكردى
بر من كه پرستشت بكردم * ورنا كردم ، ستم نكردى
آن چيست ؟ كه از بدى نكردم ؟ * و آن چيست ؟ كه از كرم نكردى ؟
گفتى كه دهم سزاى جرمت * چون وقت رسيد ، هم نكردى
( ناشناس )
2932 - راه وصال
تا با لب تو ، لبم همآواز نشد * و اندر ره وصل ، با تو دمساز نشد