2937 - مغموم
« سقراط حكيم » در كنجى كه نزديك به نهر آب بود ، منزوى شده گاهى كه تشنگى بر وى غلبه مىكرد به لب نهر مىرفت و به كف دست ، آب مىخورد . يكى از شاگردانش كوزهاى را از بهر وى آورد . بعد از مدتى آن هم شكست و از آن شكست غبار غم بر دل نشست شاگردان هربار به سبيل اعتياد به نزد او مىآمدند كه آنچه بگويد بنويسند ، آن روز گفت : قنيه بيت احزان بعد از زمانى باز گفت : هركه خواهد مغموم نشود چيزى را كه فقدان آن غم انگيزد نگه ندارد .
و من سره أن لا يرى ما يسوئه * فلا يتخذ شيئا يخاف له فقدا
* * * از مراتب خوشى آن است كه آنچه ناخوش مىدارد ، نبيند ؛ پس آنچه را كه خوف فقدان مىرود نزد خويش نگاه ندارد .
2938 - بزرگترى
چند تن از اعراب بر سبيل رسالت به نزد « عمر بن عبد العزيز » آمده ، جوانى از ايشان با عمر شروع به تكلّم نمود ، عمر گفت : اى جوان بگذار كه از تو بزرگترى ، با من سخن گويد جوان گفت :
در ميان قريش هم از تو بزرگتر به سنّ ، بسى است . پس عمر وى را در سخن گفتن ماذون ساخت .
2939 - ترك سند
يكى از فقها ، حديثى را بدون اسناد نوشت ، گفتند : اسناد را چرا ترك كردى ؟ گفت : من حديث را از بهر عمل نوشتهام ، نه از بهر بيع و شرى .
2940 - غافل از عقوبت
در « شرح حماسه » مسطور است : « يزيد بن عبد الملك » را كنيز « حبّابه » نام بود كه با وى نرد عشق مىباخت روزى گفت : چون از فلك كجباز شادى از شش در رنج و غنا ميسّر نشود شروع در بعضى امور كه بالنسبه حكم عقيب بازى دارند از همه اول پندارم كه يك روزه حيات مقرون به عيش ، به از سال و ماهى است كه به تلخى گذرد پس با معشوقهء خود مجلسى خالى از اغيار را از مى ناب و نغمهپردازان ملايمنواز كرم كرده غافل از اينكه از نقش بد عقيب را هم عقوبتها در عقب است هر دو باهم به شرب كاسات راح ريحانى و بادهء ارغوانى پرداختند . در آن حالت « حبّابه »