است ، نه معنى مصطلحه صوفيه در نزد ايشان معنى آن « فناى فى الكليه و فناى فى الكل » هم به حيثيتى است كه در دين و آخرت صاحبش را وجود ظاهرى و باطنى نماند چنانچه « عارف كاشى » در اصطلاحات به آن مصرّح شده و از كلام « عارف رومى » نيز استنباط مىتوان نمود كه « سواد الوجه فى الدارين » فقر كامل باشد .
2935 - منكر
« حجّاج » به « يحيى بن سعيد » گفت : به ابليس مىمانى . يحيى گفت : چيست منكر امير شود ، در اينكه سيّد بشر ، مشابه سيّد جن باشد .
2936 - اندوه كسايى
هارون الرّشيد ، بارها از كوفه ، « كسايى » « 1 » را به بغداد احضار مىكرد ، چون منكر آمدن بود ، هربار به نوعى دفعالوقت مىنمود . از اتفاق ، روزى مهمّى را به بغداد درآمده ، از بس مرد سيهفام جسيم بود و هارون نيز مدام از شرب مدام رغبت بسيار داشت به مزاح نوبتى فرستاده كه زنگى را كه درخور سخريه باشد بياورند ؛ قضا را دچار به « كسايى » شده كشان كشانش به نزد هارون آوردند . هارون نيز از بشره و هيئت ، وى را مورد مزاح و استهزا تصور كرده ، گفت : اى شيخ ! غنائى سر كن ! « كسايى » گفت :
كفى حزنا أن الشرائع عطلت * و أن ذوي الألباب في الناس ضيع
و أن ملوك الأرض لم يحظ عندهم * من الناس إلا من يغني و يصفح
* * * اندوه ، همين بس كه دين ، بيهوده مانده است و مردمان خردمند ، به تباهى رسيدهاند و جز خنياگران و زورگويان ، ديگران از پادشاهان بهرهاى ندارند .
هارون از او پرسيد : از كجايى ؛ گفت : كوفه ؛ پرسيد : كسايى را در چه حال ديدى ؟ پاسخ داد : او را در مجلس خوشگذرانى خليفه ديدم . هارون وى را شناخته ، با بار خجالت و انفعال عذرها خواست ؛ تمامى آلات شراب را شكسته از وى ملتمس گرديد كه مأمون را درس گويد و تعليم دهد .
« كسايى » استعفا كرده ، هارون نپذيرفت . پس دارالتعليمى از بهر وى بنا نموده به درس و تعليم مأمون مشغول و زياده از تصوّر وهم و قياس در تعزير و ترحيب وى جدّ و جهد مىنمود .
هامش
( 1 ) . كسايى : ابو الحسن علىّ بن حمزه ، از سرآمدان در نحو و لغت كه در رى درگذشت .