تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1094

مساهمون:

ص١٠٩٤

2860 - سراى حقيقت

يكى ، خرده بر شاه غزنين گرفت * كه حسنى ندارد اياز ، اى شگفت ! به محمود گفت : اين حكايت كسى * بپيچيد از انديشه بر خود بسى كه عشق من ، اى خواجه ! بر خوىِ اوست * نه بر قدّ و بالاى نيكوى اوست شنيدم كه در تنگناى شتر * بيفتاد و بشكست صندوق دُر به يغما مَلِك آستين برفشاند * در آنجا به تعجيل مركب براند سواران ، پى دُرّ و مرجان شدند * ز سلطان به يغما پريشان شدند نماند از وشاقان گردن‌فراز * كسى در قَفاى ملك جز اياز به دو گفت : كاى سنبلت پيچ‌پيچ ! * ز يغما چه آورده‌اى ؟ گفت : هيچ من اندر قفاى ملك تاختم * ز خدمت ، به نعمت نپرداختم گرت قربتى هست در بارگاه * به نعمت مشو غافل از پادشاه گر از دوست ، چشمت به احسان اوست * تو در بند خويشى ، نه در بند دوست تو را تا دهان هست از حرص ، باز * نيايد به گوش دل از غيب ، راز حقيقت ، سراييست آراسته * هوا و هوس ، گردِ برخواسته نبينى كه جايى كه برخاست گَرد * نبيند نظر ، گرچه بيناست مرد ؟
( سعدى )

2861 - عاجز

شنيدم كه در دشت صنعا ، جُنيد * سگى ديد بركنده دندان ز صيد ز نيروى سرپنجهء شير گير * فرومانده عاجز ، چو روباه پير پس از عزم آهو گرفتن به پى * لگدخورده از گوسفندان حى چو مسكين و بىطاقتش ديد و ريش * به دو داد يك نيمه از زادِ خويش شنيدم كه مىگفت و خوش مىگريست * كه داند كه بهتر ز ما هر دو كيست ؟
( سعدى )

2862 - شيرينى ايمان

در حديث است : « لا يجد الرجل حلاوة الإيمان حتى لا يبالي من أكل الدنيا » . يعنى نمىچشد