2860 - سراى حقيقت
يكى ، خرده بر شاه غزنين گرفت * كه حسنى ندارد اياز ، اى شگفت !
به محمود گفت : اين حكايت كسى * بپيچيد از انديشه بر خود بسى
كه عشق من ، اى خواجه ! بر خوىِ اوست * نه بر قدّ و بالاى نيكوى اوست
شنيدم كه در تنگناى شتر * بيفتاد و بشكست صندوق دُر
به يغما مَلِك آستين برفشاند * در آنجا به تعجيل مركب براند
سواران ، پى دُرّ و مرجان شدند * ز سلطان به يغما پريشان شدند
نماند از وشاقان گردنفراز * كسى در قَفاى ملك جز اياز
به دو گفت : كاى سنبلت پيچپيچ ! * ز يغما چه آوردهاى ؟ گفت : هيچ
من اندر قفاى ملك تاختم * ز خدمت ، به نعمت نپرداختم
گرت قربتى هست در بارگاه * به نعمت مشو غافل از پادشاه
گر از دوست ، چشمت به احسان اوست * تو در بند خويشى ، نه در بند دوست
تو را تا دهان هست از حرص ، باز * نيايد به گوش دل از غيب ، راز
حقيقت ، سراييست آراسته * هوا و هوس ، گردِ برخواسته
نبينى كه جايى كه برخاست گَرد * نبيند نظر ، گرچه بيناست مرد ؟
( سعدى )
2861 - عاجز
شنيدم كه در دشت صنعا ، جُنيد * سگى ديد بركنده دندان ز صيد
ز نيروى سرپنجهء شير گير * فرومانده عاجز ، چو روباه پير
پس از عزم آهو گرفتن به پى * لگدخورده از گوسفندان حى
چو مسكين و بىطاقتش ديد و ريش * به دو داد يك نيمه از زادِ خويش
شنيدم كه مىگفت و خوش مىگريست * كه داند كه بهتر ز ما هر دو كيست ؟
( سعدى )
2862 - شيرينى ايمان
در حديث است : « لا يجد الرجل حلاوة الإيمان حتى لا يبالي من أكل الدنيا » . يعنى نمىچشد