تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1093

مساهمون:

ص١٠٩٣
ز من پرس ! فرسودهء روزگار * كه بر سفره حسرت برد روزه‌دار
* * *
از آن تخم خرما خُورَد گوسفند * كه قفل است بر تنِكَ خرما و بند
* * *
سر گاو عصّار از آن درگه است * كه از كُنجدش ريسمان كوته است
( سعدى )

2859 - ترك غارتگر

قربان آن غارتگرم ، كان دل نه تنها مىبَرَد * تاراج جان هم مىكند ، دين هم به يغما مىبرد اى دل طبيب عشق او ، دارد دوايى بوالعجب * آسوده را غم مىدهد ، صبر از شكيبا مىبرد نبود به كيش عاشقان ، اخوان يوسف را گنه * آسايش يعقوب را شوق زليخا مىبرد دين و دل و هر چيز بود ، آن ترك غارت‌گر ستد * ماندست ما را نيم جان ، آن نيز گويا مىبرد صدق محبت مىكند در چشم مجنون توتيا * هر خاك كان باد صبا از كوى ليلا مىبرد با آن‌كه تيغِ جورِ او ، بر جان من زد چاك‌ها * آلوده گشته خنجرش ، ما را به دعوا مىبرد هرچند كام جان من تلخ است زان زهر ستم * اين تلخى كام من آن لعل شكرخا مىبرد شوق جمال دلكشست حاجىِّ پى گم كرده را * گاهى به يثرب مىكشد ، گاهى به بطحا مىبرد اى شيخ اين آلوده را در سلك پاكان جا مده ! * كين رندى من ، عاقبت ، ناموس تقوا مىبرد در دير پيش كافرى دل در گرو مانده مرا * زاهد ، من بيچاره را سوى مصلّا مىبرد محنت كشيدن خوش بود ، ليك ، از براى يار خود * بىعاقبت باشد كه رنج از بهر دنيا مىبرد فارغ‌دلان را آورد عشرت‌پرستى سوى شهر * ديوانهء عشق تو را غم ، سوى صحرا مىبرد بپذير عذرم چون كنم بىطاقتىها در غمت * گر كوه باشد جان من ! اين حسنش از جا مىبرد اى هوشمندان ! بر رُخَش آهسته مىبايد نظر * كان عشوه‌هاى جانستان ، دل بىمحابا مىبرد ما را نباشد در جهان غير از دلِ پرغصّه‌اى * در حسرتم زان بىخرد ، كو رشك بر ما مىبرد فرهاد ، بعد از بيستون زد تيشه بر سر ، صبر بين ! * « اشرف » هنوز از بهر او شرمندگىها مىبرد
( اشرف ) « 1 »
هامش
( 1 ) . اشرف - ملّا محمّد سعيد - آذر بيگدلى - آتشكده ، ص 169 .