ز من پرس ! فرسودهء روزگار * كه بر سفره حسرت برد روزهدار
* * *
از آن تخم خرما خُورَد گوسفند * كه قفل است بر تنِكَ خرما و بند
* * *
سر گاو عصّار از آن درگه است * كه از كُنجدش ريسمان كوته است
( سعدى )
2859 - ترك غارتگر
قربان آن غارتگرم ، كان دل نه تنها مىبَرَد * تاراج جان هم مىكند ، دين هم به يغما مىبرد
اى دل طبيب عشق او ، دارد دوايى بوالعجب * آسوده را غم مىدهد ، صبر از شكيبا مىبرد
نبود به كيش عاشقان ، اخوان يوسف را گنه * آسايش يعقوب را شوق زليخا مىبرد
دين و دل و هر چيز بود ، آن ترك غارتگر ستد * ماندست ما را نيم جان ، آن نيز گويا مىبرد
صدق محبت مىكند در چشم مجنون توتيا * هر خاك كان باد صبا از كوى ليلا مىبرد
با آنكه تيغِ جورِ او ، بر جان من زد چاكها * آلوده گشته خنجرش ، ما را به دعوا مىبرد
هرچند كام جان من تلخ است زان زهر ستم * اين تلخى كام من آن لعل شكرخا مىبرد
شوق جمال دلكشست حاجىِّ پى گم كرده را * گاهى به يثرب مىكشد ، گاهى به بطحا مىبرد
اى شيخ اين آلوده را در سلك پاكان جا مده ! * كين رندى من ، عاقبت ، ناموس تقوا مىبرد
در دير پيش كافرى دل در گرو مانده مرا * زاهد ، من بيچاره را سوى مصلّا مىبرد
محنت كشيدن خوش بود ، ليك ، از براى يار خود * بىعاقبت باشد كه رنج از بهر دنيا مىبرد
فارغدلان را آورد عشرتپرستى سوى شهر * ديوانهء عشق تو را غم ، سوى صحرا مىبرد
بپذير عذرم چون كنم بىطاقتىها در غمت * گر كوه باشد جان من ! اين حسنش از جا مىبرد
اى هوشمندان ! بر رُخَش آهسته مىبايد نظر * كان عشوههاى جانستان ، دل بىمحابا مىبرد
ما را نباشد در جهان غير از دلِ پرغصّهاى * در حسرتم زان بىخرد ، كو رشك بر ما مىبرد
فرهاد ، بعد از بيستون زد تيشه بر سر ، صبر بين ! * « اشرف » هنوز از بهر او شرمندگىها مىبرد
( اشرف ) « 1 »
هامش
( 1 ) . اشرف - ملّا محمّد سعيد - آذر بيگدلى - آتشكده ، ص 169 .