تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كشكول شيخ بهائى ( فارسى ) — صفحة 1073

مساهمون:

ص١٠٧٣
پدر ، در فراقش نخورد و نخفت * پسر را ملامت بكردند و گفت : از آنگه كه يارم كس خويش خواند * دگر با كسم آشنايى نماند به حقّش ! كه تا حق جمالم نمود * دگر هرچه ديدم ، خيالم نمود نشد گم ، كه رو از خلايق بتافت * كه گم‌كردهء خويش را بازيافت پراكنده‌گانند زير فلك * كه هم دُر توان خواندشان هم مَلَك قوى بازوانند كوتاه دست * خردمند و شيدا و هشيار و مست نَه سوداى خودشان ، نَه پرواى كس * نه در كنج توحيدشان جاى كس نه سلطان خريدار هربنده‌ايست * نه در زير هرژنده‌اى زنده‌ايست برآشفته‌عقل و پراكنده‌هوش * ز قول نصيحت‌گر ، آكنده‌گوش تهىدست مردان پرحوصله * بيابان نوردان بىقافله به دريا نخواهد شدن بَط غريق * سمندر چه داند عذاب الحريق ؟ عزيزان پوشيده از چشم خلق * نه زنّارداران پوشيده دلق به خود سر فرو برده همچون صدف * نه مانند دريا برآورده كف گرت عقل يار است ، ازينان رمى * كه ديوند در صورت آدمى نه مردم همين استخوانند و پوست * نه هرصورتى جان و معنى در اوست اگر ژاله ، هرقطره‌اى دُر شدى * چو خرمهره ، بازار از او پُر شدى
( سعدى )

2804 - ناخداترس

قضا را ، من و پيرى از فارياب * رسيديم در خاك مغرب ، به آب مرا يك درم بود ، برداشتند * به كشتىّ و درويش بگذاشتند سَباحان براندند كشتى چو دود * كه آن ناخدا ، ناخداترس بود مرا گريه آمد ز تيمارِ جفت * بر آن گريه ، قهقهه بخنديد و گفت : مخور غم ! براى من اى پرخرد ! * مرا آن‌كس آرد ، كه كشتى بَرَد بگسترد سجّاده بر روى آب * خيال است پنداشتم يا به خواب ؟ ز مدهوشيم ديده آن‌شب نخفت * به گاه آمده رو به من كرد و گفت : عجب ماندى اى يار فرخنده راى ؟ ! * تو را كشتى آورد و ما را خداى