2746 - ابن مقله كاتب
« ابن مقله كاتب » را ، اوّل يك دست بريدند و بعد از آن زبان قطع نمودند گويند : به دستى آب از چاه بيرون مىكشيد . اصحاب تاريخ گفتهاند : سه ملوك را وزارت كرد و سه قرآن نوشت و سه سفر كرد و در هنگام تدفين سه نوبت وى را در قبر فرو هشتند و برون آوردند .
2747 - استيلاى چنگيز
چنگيز خان ، از قاضى « وجيه الدين قوشجى » پرسيد : آيا به تسلّط و استيلاى من مخبر شدهايد ؟
گفت : آرى . سخنى از جدال و قتال تركها بر وى عرضه داشت ؛ پس گفت : از من در بين مخلوق سخنى باقى مىماند ؟ گفت : اگر رخصت فرمايى بگويم ؟ گفت : بگو . گفت : اگر بنى نوع آدم را باقى گذارى لاجرم بدينحال كه تويى نوع بشر منقطع گردد . قاضى گفت : از اين سخن در خشم رفته ، قتل خود را متقيّن گرديدم .
2748 - خروس بىمحل
مروى است : اميرى به يكى از قرا ، نزول و به صداى خروسى كه بىوقت و هنگام خوانده تشأم نموده ، به ذبح تمامى خروس قريه فرمان داد . شب كه به خواب رفت يكى از غلامان را گفت : چنين كه خروس بخواند مرا از خواب بيدار كن ! گفت : امير خروسى را باقى نهشته كه بخواند .
2749 - ترك لذّت
اگر لذّت ترك لذّت بدانى * دگر لذّت دهر لذّت نخوانى
هزاران در از خلق بر خود ببندى * گرت بازباشد در آسمانى
تو اين صورت خود چنان مىپرستى * كه تا زنده ، ره به معنى ندانى
سفرهاى علوى كند مرغ جانت * گر از چنبر حرص بازش رهانى
و ليكن تو را صبر عنقا ببايد * كه در دام شهوت به گنجشك مانى
چنان مىروى ساكن و خواب در سر * كه مىترسم از كاروان باز مانى
وصيّت همين است جان برادر * كه اوقات ضايع مكن تا توانى !
همه عمر تلخى كشيده است « سعدى » ! * كه نامش برآمد به شيرينزبانى
( سعدى )